ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

13 مرداد 1397 ساعت 08:52

در مدح عینک دودی..

در جمعی از نزدیکان .. در هوای نسبتا خنک یکی از شهرستان های اطراف تهران.. من حفره های کوچک غصه هایم را می شمردم.. لم داده بودم و چشمانم خیره به بلندای درختان تبریزی و ابر های پراکنده آسمان بود و گوش هایم همچنان روی زمین ..

گفتمان صمیمانه اطرافیان به گوش می رسید.. برای من اما پشت این صحبت ها حفره های غم تک تک شان.. یادآوری میشد..

چند ساعت بعد .. دو نفر از عزیزانمان که همراهمان نبودند .. اما حجم اندوهشان از پشت تلفن به گوش می رسید.. من را لبریز کرد..شاید حرف و سخن عجیب و ناراحت کننده ای از نظر دیگران نبود اما مرا آتش زد.. ترجیح دادم لب رودخانه برم تا خنکی آب کمی آرامم کند..

پاهایم را در آب یخ فرو کردم و اشک هایم سر میخورد روی گونه هایم.. همینطور خنک و خنک تر میشدم که مادر هم به من پیوست و عجیب که نمی توان کنار مادر بود و شفاف نشد.. از چهره ام متوجه شد رو به راه نیستم.. و من گفتم.. بغضی کرد ولی مثل همیشه آرام و صبور گوش داد و حق داد و من اما دوباره با باز شدن موضوع بغضی تازه برایم متولد شد .. کنار جمع رفتیم..

و من در سکوت یکی یکی بغض هایم را مهار می کردم.. چشمانم را بستم تا کمی خودم را رو به راه کنم اما باز هم گاهی اشکی از گوشه چشمم روانه موهایم میشد..

سوار ماشین شدم و هیچ وقت آنقدر حضور عینک آفتابی برایم حیاتی جلوه نمی کرد..

عینک را روی صورتم گذاشتم و به آرامی گریه کردم و تا تهران همسر بی گناهم فکر میکرد او مقصر حال آن لحظه من است..

  





4 مرداد 1397 ساعت 21:35

گاهی به خدا نمی دونم چی بگم..

فقط سرم رو میگیرم بالا و نگاه میکنم.. و سکوت..

21 تیر 1397 ساعت 23:58

حس غریب..

چند ساعت ی میشود از مهمانی منزل خاله جناب همسر میگذرد..

خیلی خیلی کم حرف میزنم اما متاسفانه دوباره از همین میزان هم پشیمانم..

چون فهمیدم کنار این آدم ها فقط قضاوت میشوی و بالاخره ایرادی پیدا میکنن برای نفی نظر و تفکر ..

چند روز دیگه به یه عروسی دعوتیم.. فامیل درجه سه همسر..

اگر تصمیم با من بود یک لباس مناسب فامیل درجه سه می پوشیدم.. نه به این معنی که لباسی زشت و نا زیبا.. اما خوب مادر همسر دوست داشتند فلان لباس مجلسی را به تن کنم.. همراه این لباس حتما باید شینیون کامل مو داشت..

من هم به احترام شون قبول کردم .. اما امشب بحث وقتی به آرایشگاه و .و.و. کشید من هم با یک جمله خبری گفتم جالبه که شما اینقدر اهمیت می دهید در حالی که اونا تو مراسم شما خیلی ساده میان ..!!

اول یک سکوت کوتاه و بعد یکی دو نفر تایید الکی و یکی دو نفر هم اظهار کردند؛ هر کسی شخصیت خودش رو نشون میده!

ترجمش برای من این بود که هرفردی که بدون لباس بسیار مجلسی و بدون شینیون آنچنانی و میک آپ در مجلسی حظور پیدا نکند از دو حال خارج نیست. یا ضعف شخصیت و یا حتی در مواردی بی شخصیت محسوب میشه..!!!!

مطمئنم همین جمله ی امشب من قضاوت هایی در اذهان حاضرین   شکل داده..

نه اینکه آدم های بدی باشند.. نه.. من احساس راحتی بینشان نمیکنم.. 

دلم برای جمع دوستان دانشگاهم و اون روز های طلایی لک زده..

جمعی شبیه هم.. ساده.. مهربان.. پر خنده.. کمی غم قشنگ.. محجوب..

میدونید شبیه هم بودن خیلی مهمه.. خیلی خوش میگذره..

چون حرف هم رو می فهمید..


5 تیر 1397 ساعت 08:24

تاریخ بی خردی


پیروی حکومت ها از سیاست‌های مغایر با منافع خویش یکی از پدیده های مشهود سراسر تاریخ، صرف نظر از زمان و مکان است. انسان ظاهرا در حکومت بیش از هر رشته دیگر فعالیت های بشری بی کفایتی نشان می دهد.

خرد، که می‌توان گفت داوری بر پایه ی تجربه و عقل سلیم و اطلاعات موجود است، در این رهگذر کمتر به کار می افتد و اغلب سرخورده و ناکام می ماند.

چرا زمام داران این همه بر خلاف عقل و منافع خردمندانه ی خویش عمل می کنند؟ 

چرا شعور چنین به ندرت وارد کار می شود؟؟



پ.ن: بخشی از کتاب تاریخ بی خردی

28 خرداد 1397 ساعت 06:54

بیشتر از هر معلم دیگری در زندگی ام به تو مدیونم..


آزادی فردی عامل مخدر بزرگی است برای اغفال از آزادی اجتماعی و از خود آگاهی اجتماعی..

وقتی می گفتی ..

برای اینکه خودآگاهی اجتماعی در ذهن کور بشود و آدمی از آن اغفال شود، مسئله آزادی های فردی مطرح می شود و چون این آدم احساس میکند که از نظر فردی آزاد است، احساس آزادی میکند! 

 در صورتی که درست مثل این است که در قفس مرغی را باز کنند، اما در سالن بسته باشد! 

چه فرقی میکند..؟ این فقط یک احساس کاذب از آزادی شدن است و حتی بدتر!!

چون آگاه بودن از اسارت خودش عاملی برای نجات است، اما وقتی که همین آگاهی هم از بین برود و به طور دروغین احساس آزادی کند، دیگر خدا را شکر خواهد کرد - و می کند.


کاش بودی دکتر شریعتی و می دیدی تکرار تاریخ را.. میدیدی این دور باطل  جنگ استحمار گرانه را..


1 2 3 4 5 6 >>