ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

26 فروردین 1397 ساعت 09:22

Parler a Mon Pere


می خواهم زمان را به فراموشی بسپارم..

به اندازه یک آه، به اندازه یک لحظه..

پرانتزی در انتهای مسیر..

و رفتن به جایی که قلبم مرا بدان سو می راند..

می خواهم رد پایم را بازیابم..

به جایی که زندگی من است، به محلی که جایگاه من است..

و طلای گذشته ام را نگه دارم..

گرماگرم در باغچه اسرارم..

میخواهم از اقیانوس عبور کنم، پرواز مرغ دریایی را به نظاره بنشینم..

از هر آنچه دیده ام بگذرم و به سمت ناشناخته ها سوق یابم

می خواهم ماه را رها سازم.. حتی کره زمین را نجات دهم..

اما قبل همه اینها میخواهم با پدرم صحبت کنم..

میخواهم قایقی برگزینم..

نه بزرگترین قایق و نه زیباترین آن..

آن را پر خواهم کرد از عکس ها..

و از عطر سفر هایم..

می خواهم برای نشستن ترمز کنم

و در پوجی حافظه ام بیایم..

صدا های کسانی که مرا آموختند 

هیچ رویایی ممنوعه نیست..

میخواهم رنگ های نقاشی های قلبم را فرایابم..

رنگ های آن دکور با خطوط محض، آنجا می بینمتان..

به خود اطمینان می بخشم 

میخواهم ماه را نجات دهم.. حتی کره زمین را نجات دهم..

اما قبل از همه اینا میخواهم با پدرم صحبت کنم..

با پدرم صحبت کنم..


پ ن : بعد از مدت ها آهنگی پیدا کردم که بیش از بیست مرتبه پشت سر هم گوش دادم و هر بار لذت بردم..

15 فروردین 1397 ساعت 21:08

غم..

غم، نه یک اتفاق زمانی یا حالت انسانی است؛ که موجودی است جان دار که نفس می کشد و در کنار ما زندگی می کند. آن گاه که خسته از روزمرگی بر صندلی اتوبوس نشسته ایم، یا در کنار محبوب آرمیده ایم، یا در جمع شاد همراهان یکدل رها شده ایم، پای ظرفشویی ایستاده ایم و بشقاب ها و لیوان ها را به کف آغشته ایم و شادمان آهنگی را زمزمه می کنیم، غم می آید آرام  روی صندلی، لبه تخت، روی زمین، یا پشت میز آشپزخانه می نشیند، با شکیبی وصف ناشدنی به ما خیره میشود و آنقدر منتظر میماند تا تیزی حضورش از حباب نازک انکار ما بگذرد. آنگاه به آرامی برای هردوی ما چای می ریزد ..

ما نمیخواهیم سهمی به غم بدهیم..مگر چقدر در زندگیمان زمان داریم..

اما هیچ کس به اندازه غم، سهم خودش را به تمامی از زندگی ما طلب نکرده است..

شادی عدم غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است..

دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما، باشد با ما، خودمانی شود، معاشرت کند. معرفی اش کنیم به دوستانمان: «دوستان، غم من، غم من، دوستان». ببریمش به خانه. بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد و مسواک بزند. برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب به خیر بگوید. صبح که چشم باز می کنیم، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم. چون غم و تنها غم است که ما را تنها نمی گذارد..


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم؟ 

که هزار آفرین بر غم باد!

7 فروردین 1397 ساعت 20:57

بعضی آدم های بی گناه..

تازه از مهمانی برگشتیم. همه چیز خوب و با لبخند به همدیگر برگزار شد. بعضی نگاه ها از جنس خاصی هستند. از جنس قضاوت. متوجه میشوی که صمیمانه نیستند. در جمع ساکتم و شروع کننده صحبت نیستم. مخصوصا در جمع اقوام همسر. لبخند میزنم و در قالب چند کلمه همراهی میکنم که بی احترامی نکرده باشم. اما نگاههایی که ورانداز میکنند را دوست ندارم. معذب میشوم. در نا خودآگاه م دیگر نمیتوانم آن فرد را دوست داشته باشم. ترس دارم از شخصیتشان.نگویم غیبت اما در مورد همه چیز و همه کس نظر میدهند. متاسفانه در جمع فامیل همسر همچین حسی را گه گاه دارم. بیشتر بی توجم. اما گاهی اذیتم میکند. 

گاهی رفتار مادر همسرم رو می بینم خنده ام میگیرد. گاهی شبیه یه دختر بچه ناراحتی اش را نشان میدهد. اما همیشه با تعجب باه خودم میگویم پس سن و سال و تجربه درسی به او نداده. آدم خوبی ست . زود قضاوت میکند. بارها همسرم حرفی زده و او از چشم من دیده. اما من ندید میگیرم. همین خرده رفتار ها در سرد شدن رابطه تاثیر میگذارد. مثل رفتار امشبش که باعث شد وقتی به خانه میرسیم همسر بی گناهم را با این حرف که کاش سیزده بدر را دوتایی  جایی می رفتیم. و جناب همسر عصبانی شد که نه. سیزده بدر فقط با خانواده و من با لحن نچندان خوشایند گفتم متاسفم که هیچ مراسم روتین شده ای را نمی توانی تغییر دهی. خودم فهمیدم این حرفم از کجا نشأت گرفته. و همسرم بی گناه بود.

این حرف ها را فقط اینجا می توانم بزنم. خانواده ام به هیچ وجه پذیرای غیبت نیستند..و چه خوب ..

پ.ن: انسان متمدن کیست..؟! کسی که لباس مارک.. ماشین و منزل لوکس داشته باشد..؟! نع.. انسان متمدن کسیست که بر خود و رفتار و کردار خود مسلط است و دیگران و حقوق دیگران را رعایت میکند.. متمدن زود قضاوت نمیکند..متمدن به دیگران احترام میگذارد و به همان اندازه که برای خود حقوق قائل است برای دیگران هم ..

قرآن را که سراسر پند در جهت رعایت حق دیگری است را کنار بگذاریم ..کتاب های انسان متمدن غرب را بخوانیم .. چیزی جز این نمی بینیم..

پ.ن:

فیلم مه را دیدم. امیدواری.. امیدواری.. وقتی ترس را کنار بگذاری همه چیز وضوح میابد و حل میشود..

فیلم خوبی بود.. تمدن و انسان متمدن رو به سخره گرفت..


29 اسفند 1396 ساعت 11:24

الهی.. حول حالنا الی احسن الحال


 قسم به آفتاب و تابش آن  هنگام رفعتش.

قسم به ماه که پیرو آفتاب تابان است.

 و قسم به روز هنگامی که جهان را روشن سازد.

و به شب وقتی که عالم را در پرده سیاهی کشد.

و قسم به آسمان بلند و آن که این کاخ رفیع را بنا کرد.

و به زمین و آنکه آن را بگستراند.

و قسم به نفس و آنکه اورا نیکو بیافرید.

و به او شر و خیر او را الهام کرد.

هر کس نفس ناطقه خود را از گناه و بد کاری پاک و منزه سازد به یقین رستگار خواهد بود.

و هر که او را به کفر و گناه پلید گرداند البته زیانکار خواهد شد.


سوره شمس.


پ.ن:  و چگونه این کلمات را میخوانیم و می گذریم.. به مانند گنگان..

22 اسفند 1396 ساعت 12:22

لذت سبکی..

ما از همان اول زباله جمع کن بودیم.هستیم هنوز. زباله به وقتش که زباله به نظر نمی رسید. لنگه کفشی ست در بیابان. به درد بخور برای روز مبادا. نشانه دور اندیشی محافظه کارانه و آینده نگری. اما دور اندیشی محافظه کارانه و آینده نگری بی قاعده، تنها زباله تولید میکند: ده ها کارتن و جعبه از پیچ و واشر و سیم و لامپ و نخ و کاغذ و روزنامه و قاب شکسته و کفش نیمه پاره. مجموعه بی مصرف جاگیر مصیبت زایی که با دروغ خوش آب و رنگ « هرچیز که خوار آید روزی به کلار آید» روی هم تلنبار شده اند.

اما راستش این است که هر تکه از این زباله دانی، نشانه یک پایان ناتمام و یک دل نکندن به هنگام است که هیچ وقت هم به کار نمی آید.


بخشی از کتاب دال دوست داشتن

1 2 3 4 >>