ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..
ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

سالگرد یعنی ..

سالگرد فوت  یعنی به روزهای نزدیک میشی که یادآور بغض ها..ترس..غم..نا امیدی..آسانسور بیمارستان.. دگمه طبقه ۱۱.. تا با نا امیدی مواجه بشی..تا سه روز آخر نتونی روپاهات بایستی و تا وارد راهرو انتظار میشی و از چهره ها متوجه میشی که وضع چقدر خرابه فقط میتونی همون جا بشینی رو زمین..میتونی تو محوطه بیمارستان مثل روح سرگردان بچرخی و برادر دلخوش ت رو ببینی که پرونده بابا دستشه و داره میبره به جاهای دیگه نشون بده و بگه ببین پرونده رو..وضعیت خیلی بد نیست و تو میدونی که تلاش بی هوده میکنه..

سالگرد یعنی نزدیک شدن به شبایی که با رشوه و التماس بری بابات رو ببینی و از پرستار خواهش کنی رو لبهای خشکش آب مقطر بریزه..

سالگرد یعنی ظهر جمعه ای که سر نماز بودم و تلفن همسر زنگ خورد و من همه چیز رو متوجه شدم..

بله..سالگرد..این شکلی بود و من خبر نداشتم..


پ.ن:

خدا خیلی دستم رو گرفت..

شاکرم.


سالگرد‌‌..


چرا هی بغض میکنم.. آهان.. نزدیک روزهایی میشم که بابام میره.‌.


روزگار برقی..

خیلی سریع میگذره روزها.. هفته ها و ماه ها انگار کن چسبیده باشن به هم.. دوست دارم یه جورایی این سرعت رو..خیلی کتاب رو دستم مونده و تنها نگرانی م همینه..حتی نگران خط هایی که گوشه چشمم دارن خودنمایی میکنن نیستم..فقط میخوام بیشتر بدونم..تا قدم هام رو در جهت درست زندگی..تربیت..فلسفه..تاریخ..دین، بردارم..


شاید خنده دار باشه اما من این روزها یکی از وظایفی که برای خودم تدارک دیدم، لایک کردن پست ها و عکس ها و خبرهای غزه است..

خیلی هم تو روحیه ام تاثیر گذاشته اما احساس میکنم کمترین کمکی هست که از دستم برمیاد..تا بیشتر دیده بشه..


از نظر من تو پیچ تاریخی قرار داریم و باید درجریان باشیم..به قولی کلا در جریان بودن خوبه..


الان که دارم مینویسم، آماده ام تا ساعاتی دیگردر مراسم عقد برادر همسر شرکت کنم.

داشتم تو آرایشگاه آماده می شدم و همه چیز برام مسخره بود..

تو یه گوشه از دنیا یه عده آدم دارن با مرگ دست و پنجه نرم میکنن..

از گرسنگی کشته میشن..

با شلیک اسلحه کشته میشن..

بچه ها با موج انفجار میلرزن..

ترسناکه..سکوت از خود جنایت ترسناک تر..

بقیه آدم های دنیا هم نظاره گر.. و تازه گاهی منتقد ..

بله..ما چاره ای نداریم که روتین زندگی رو ادامه بدیم اما اینم باید بپذیریم که انرژی این ظلمی که داره اتفاق میوفته، گلوی ما رو هم خواهد فشرد..


پ.ن

هر جا اسرائیل ایستاده باشه من طرف مقابل اونم..

حق و باطل برای من نمایان شده..

پناه میبرم به خدا از این روزگار..

از روزگار..


بله..برای من روزگاری رسیده عجیب و قریب..

با رفتن پدرم به یه دنیای برتر، مناسباتم با کسایی عوض شد که فکرشم نمیکردم..همون آدمم با همون رفتار فقط دیگه صمیمی نیستم و واقعا دست خودم نیست..

شاید یکی بگه بسه دیگه .. چقدر کشش میدی..اما دست خودم نیست و تو ذهن و قلبم حل نشده..

از نظر اجتماعی هم از اون بدتر.. وقتی وضعیت اسفبار غزه و گرسنگی بچه ها و .. 

وقتی چیزی میخورم میان جلوی چشمم.. وقتی به زندگی عادی و روزمره نگاه میکنم خجالت میکشم که یه عده دارن دسته جمعی نابود میشن و بقیه فقط تماشاگران...

تنها چیزی که باعث خوشحالی و افتخارم هست، ایرانی بودن و در ایران زندگی کردنم هست..تنها کشوری که کنار فلسطین ایستاد و قوت قلبی بود براشون..

میدونی کجای این روزگار عجیب تره.. اینکه نمیتونی از عقایدت صحبت کنی چون متهم میشی به دگماتیسم..

البته که واقعا برام مهم نیست که دیگران چه فکری میکنن..

افکاری که فقط منفعت شخصی توش حرف اول رو بزنه برای من مخاطب بحث نمیتونه باشه..


از بزرگ شدن ها..

 اگه می خوای کاری کنی که همه چیز بهتر بشه .. کاری نکن.