-
تشخیص بده
12 آبان 1399 05:58
این روز ها کتاب از دستم رها نمی شود.. همیشه خواندن کتاب تفریح و عشق و همدم من بود اما این چند روز عجیب تر می گذرند.. اگر روزی وقت نشود.. کلافه ام.. مجبور می شوم حداقل یک صفحه بخوانم حتی در شرایط نا مناسب.. کرونا عجیب و غریب سبک ها را عوض کرده.. کاش کسی عزیز از دست نمی داد تا من از وجود کرونا شاکر بودم، شاکر بودم که...
-
به دل دوست دارمت..
19 مهر 1399 06:29
به جایی رفتی که بی شک ربنایت را از آنجا برای ما خواندی.. بدرود.
-
حرف و عمل..
11 مهر 1399 09:34
گاهی خداوند مهربان در لحظه های معمولی، امتحانی ازت میگیره که ادعای قبولی در آن مرحله را داشتی.. مثل این لحظه من.. کاری را با حال نا مساعد جسمی برای شاد کردن دلی برای رضای خدا انجام دادم " برای رضای خدا" و چند روز بعد که با قدر نشناسی فرد مواجه شدم برای چند لحظه بغض گلویم را فشرد و همان لحظه به خودم تلنگر زدم...
-
شاید نزدیک باشد..
30 مرداد 1399 13:02
تو یه لحظه هایی پرسه میزنم که غریبه اما در عین حال به سادگی داره سپری میشه.. لحظه هایی بین خواستن و خواستن واقعی بین امید و نا امیدی بین بغض و لبخند بین صبر و صبر بین نوش و نیش چیزی که دلم میخواد و احساس نیاز میکنم بهش، یه دوست نزدیکه.. دوست گرمابه و گلستان.. دوستی که قرار بگذاریم و همدیگر را به چای دعوت کنیم.. از...
-
آزار دهنده و خنده دار
1 مرداد 1399 06:22
صبح امروز با صداهای آزار دهنده ساختمان بغل دستی که در دست ساخت است بیدار می شوم و میتوانم بلند ترین فریاد ها را سر مالک ساختمان رها کنم که ای بی وجدان... تمامش کن.. هر شخصی در ذهنم حاضر میشود، ابعاد منفی و بد جنسش خودنمایی میکند.. اکثر مطالبی را که میخوانم به ریشخند می گیرم که چه ابلهانه.. وای از تبلیغات تلویزیونی...
-
سبک بودن..
10 خرداد 1399 08:55
از لطف های بزرگ در حق خودم جز از طرف خدا زیاد لذت نمی برم.. حسه جبران.. حسه شرمندگی.. حسه دیین.. مانع از لذت بردنم میشه.. تا به حال هم نشده یه کار بزرگ و قابل توجه برای کسی انجام بدم.. اما اطرافم هستن کسایی که این کار رو میکنن.. و چقدر لذت داره یه نفر رو از ته دل شاد بکنی.. مخصوصا بچه ها رو.. سرشار از دلیل بودن میشه...
-
خانه آفتابی
5 اردیبهشت 1399 17:27
خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم با خونه جدید ارتباط گرفتم.. شاید چون خدا بهم لطف کرد و پنجره قشنگی بهم داد.. پنجره ای که حجم زیادی از آسمون رو میشه باهاش دید و ساعت ها به حرکت ابرها خیره شد.. پنجره ای که ریلی هست و به راحتی میتونم گیاه بچینم پشتش و از جایی تو پذیرایی یه قاب قشنگ رو ببینم با شیشه های رنگی ای که پر از...
-
باز هم یک روز برای من..
1 بهمن 1398 17:58
بعد از انجام کارهای بانکی و رهایی از فکر و خیال این چند روز با خنده شعبه بانک رو ترک کردم.. چه حس خوبی بود.. بالاخره با کمک مستقیم و بی واسطه خدا خانه جدید معامله شد.. با جناب همسر تماس گرفتم و گفتم راهی میدان انقلابم تا هوایی تازه کنم و او خوب میدانست که چقدر لازم دارم.. قصد خرید هم نداشته باشم،نگاه کردن عنوان کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
14 دی 1398 07:07
-
قهرمان..
14 دی 1398 07:07
ای غایب از نظر به خدا می سپارمتجانم بسوختی و به دل دوست دارمتمی گریم و مرادم ازین سیل اشکبارتخم محبتست که در دل بکارمتدر این روزگار قحطی قهرمان رفتی..سردار حاج قاسم سلیمانی..
-
بی عنوان
10 آذر 1398 14:53
ثروتمندان از لذت خسته می شوند، فقیران از حب وطن
-
یک لیوان آب خنک..
11 آبان 1398 09:52
مدتی بود ذهنم درگیر بشود یا نشود.. کی و کجا.. چطور و چگونه.. چه کسی و چه وقت شده بود.. بی قرار بودم که ناگهان خدا آمد و آب خنکی بهم داد و گفت بخور و آرام باش .. من هستم.. مثل همیشه ..
-
این روزهای آغشته به توکل..
15 مهر 1398 13:03
این روزها در تکاپوی آرامی برای تغییر هستیم .. تلاش میکنیم اما فعلا کاری البته به ظاهر پیش نمی رود.. شاید در پس این حرکت کند و آغشته به نه ها و آری ها دارد اتفاقی می افتد برای ما.. شاید خدا در تدارک است.. چون سپرده ام به خود خودش.. تا چندی پیش در زبان سپرده بودم و در دل امید بسته به این و آنی بودم که.. نباید. هیچ کس...
-
مکث.
11 مرداد 1398 10:10
برای اولین بار موضوع هایی از این دست قلبم را فشرد.. آخر چرا در کربلا.. کربلا اسم محجور و گمنامی نیست در جهان اسلام.. و حتی در جهان غیر اسلام.. کربلا نور است.. نور.. چرا احترام نگذاشتند و در جوار چنین مکان مقدسی ورزشگاه ساختند که حالا بخواهند با رقص و آواز حرمتش که نه.. حرمت کربلا را آدم ها به آن ندادند که آدم ها...
-
من او
8 مرداد 1398 13:14
از آخرین رمان ایرانی که خوندم و بعدش دوس داشتم تا چند روز چیزی نخونم خیلی گذشته.. به جز کتابای منصور ضابطیان که سفرنامه است و زندگی.. امروز وقتی کتاب « من او» رضا امیرخانی رو بستم، حالم خوب بود.. خوب بود چون دریافت داشتم ازش.. خوب بود چون تفکراتم رو تایید کرد.. خوب بود چون جواب مبهمه عشق اصلا چی هست رو برام وضوح...
-
موافقم که
31 خرداد 1398 18:51
حتی روی نیمکت متهمان نیز جالب است که انسان حرف و سخن های دیگران را در باره خودش گوش کند.
-
هیچ کس مثل تو مال این جا نیست
27 خرداد 1398 13:58
- تا به حال شده چیزی را واقعا بخواهی و بدستش هم بیاوری؟ آن وقت میفهمی که پیروزی خیلی معنی ها دارد اما هیچ وقت آن چیزی نیست که فکر می کردی باشد. - همه ما فکر میکنیم دنبال عشق رمانتیک هستیم، اما چیزی که باعث می شود زندگی مان را یک جوری ادامه دهیم این است که هرجور عشقی را می پذیریم و از آن انرژی میگیریم. قسمت هایی از...
-
قوانین..
19 خرداد 1398 07:34
همه چیز باید تدریجی باشد. چیز های یکهویی قدرت عجیبی برای خراب کردن دارند.
-
دانته می گوید
4 خرداد 1398 22:39
مرحمت فرما قوت روزافزونمان را به ما امروز زیرا بی بهره از رحمتت، در این ناهموار برهوت پس می رود هر که سخت تر می کوشد برای پیش روی می بخشیم بر دیگران گناهانی را که روا داشتند بر ما و تو نیز بر ماببخشای گناهانمان را از سر عطوفت و بی توجه به شایستگی مان.. - کمدی الهی دانته، برزخ.
-
کاریست که شده.
22 اردیبهشت 1398 08:16
داشت از جشن تولد خودش فرار می کرد، که باز از یک آدم صدساله بعید بود، بگذریم که صد ساله شدن هم اتفاق نادری است. برگشت تا نگاه آخر را به خانه سالمندان بیندازد- تا همین چند لحظه پیش- گمان میکرد آخرین اقامتگاهش روی کره زمین خواهد بود، و بعد به خودش گفت میتواند وقتی دیگر بمیرد، در جایی دیگر. آنچه در نهایت فلسفه زندگی آلن...
-
ریتم زیبای زندگی من..
17 اردیبهشت 1398 09:18
ای خداوند، به حق این ماه و به حق آن کس که در این ماه _ از آغاز تا انجام _ جبین عبادت به درگاه تو ستوده، خواه ملکی بوده که او را مقرب خود ساخته ای، یا پیامبری که به رسالتش فرستاده ای، یا بنده ای صالح که از میان بندگانت برگزیده ای، بر محمد خاندانش درود فرست و ما را سزاوار کرامتی کن که به دوستان خود وعده داده ای. آمین -...
-
پیش می آید که ..
11 اردیبهشت 1398 22:25
برایم لحظه هایی پیش می آید که نخواهم منطقی باشم و واقع نگر..نخواهم دختر خوب و آرامی باشم.. نخواهم همسر همدل و همراهی باشم.. نخواهم به خاطر کسی کاری کنم که میل ندارم.. به عنوان نمونه..الان ساعت دو و نیم نیمه شب است و به پیشنهاد همسر برای خواب جواب منفی دادم و تنها روانه شد .. شاید من به سکوت شب احتیاج داشته باشم و ظلم...
-
من اگر خدا می شدم..
4 اردیبهشت 1398 19:37
من اگر خدا می شدم، نع.. من هیچ وقت نباید خدا باشم چون لحظه هایی پیش می آید که دلم میخواهد افرادی را جوری نابود کنم، گویی هیچ وقت نبوده اند.. انسان هایی که به روح یکدیگر با گستاخی تجاوز میکنند..و گویی کر و کورند از این رفتار وقیحانه شان.. و در کنار این موجودات .. احمق ها را.. احمق هایی را که بار حماقتشان دائم روی دوش...
-
در پرتقال هم..
4 اردیبهشت 1398 07:19
برای بعضی ها عید است و برای بعضی ها فرقی نمی کند. مثل آن پیرزنی که تکیه داده بود به شیشه یک مغازه بزرگ پر از خرت و پرت های کریسمس. پر از زرق و برق، ظرف های عجیب، گوی های درخشان، عروسک های گرانی که بابانوئل باید بخرد و نیمه شب کریسمس از قطب با سورتمه اش برای بچه ها بیاورد. اما پیرزن در این دنیا نیست انگار. به چه چیزی...
-
این روز های ساکت و پر جنب و جوش من..
26 اسفند 1397 15:38
امسال هم مثل سال های قبل از دو هفته به سال نو شروع کردم خرد خرد به غبار گیری از خانه مان.. به سبک خودم.. هفته قبل با جناب همسر رفتیم کتابخانه و دو کتاب به امانت گرفتم.. "مادام بوواری" و " عشق سالهای وبا". جناب همسر گفت با این همه کار چطور کتاب امانت گرفتی و من با خنده گفتم اصلا این کتاب ها را برای...
-
به همین سادگی..
15 اسفند 1397 15:09
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی، اگر کتاب نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی.. این متن رو تو وبلاگ هویج بنفش خوندم.. رسوب کرد در عمیق ترین جای قلبم..
-
ایگنیشس !
1 بهمن 1397 19:16
امروز کتاب اتحادیه ابلهان از جان کندی تول رو تموم کردم. کتابی روان و روایت گر. پر مغز و جالب. بامزه و ناراحت کننده. خواندم و حس کردم اکثر ما عضو این انجمن بزرگ هستیم. فقط نمی دانیم. طبق این انجمن زندگی میکنیم. حکم میدهیم. قضاوت میکنیم. مصرف میکنیم. زمان می گذرانیم. رنج می کشیم. عاشق میشویم.پولدار میشویم. گاهی هم وقیح...
-
من . زن
19 دی 1397 08:40
همسرم که نزدیک ترین شخص به من است گاهی میگوید رگه هایی از فمینیست در من جریان دارد اما افراد بیرون از خانه کوچکم، وقتی سبک زندگی ای که انتخاب کرده ام و نحوه معاشرت با همسرم را می بینند و نظریه هایم را در مورد زن می شنوند من را یک زن سنتی قضاوت میکنند..!! گاهی خنده ام میگیرد از این همه نداشتن تعریف از بسیاری از...
-
همه ما آدم ها..
28 آذر 1397 13:28
بعد از مدت ها یه انیمیشن دیدم که خیلی زیبا بود..در عین دردناک بودن زیبا بود.. یه انیمیشن فرانسوی به اسم " زندگی من به عنوان یک کدو" با یه موزیک فرانسوی عالی. تمام ستون های زندگی.. هستی.. روی محبت و دوست داشتن و عشق استوار است.. و ما خودمان.. خودمان از هم دریغ میکنیم زندگی و هستی را.. خنده دار به نظر میرسد که...
-
زاویه های خالی..
26 آذر 1397 19:15
بعد از دانشگاه دوست جدیدی وارد زندگی من نشد.. چند همکار بودند که فقط در حد همکار ماندند چون زاویه هایمان باهم جور نبود.. و من دوستی هایم محدود شد به تماس های تلفنی با دوستان دانشگاه که عجیب جور هم بودیم اما امروز که کنار پرده آشپزخانه از گوشه پنجره به کوچه خلوت نگاه میکردم قلبم آرزو کرد داشتن دوستی هم زاویه را.. دوستی...