بله..برای من روزگاری رسیده عجیب و قریب..
با رفتن پدرم به یه دنیای برتر، مناسباتم با کسایی عوض شد که فکرشم نمیکردم..همون آدمم با همون رفتار فقط دیگه صمیمی نیستم و واقعا دست خودم نیست..
شاید یکی بگه بسه دیگه .. چقدر کشش میدی..اما دست خودم نیست و تو ذهن و قلبم حل نشده..
از نظر اجتماعی هم از اون بدتر.. وقتی وضعیت اسفبار غزه و گرسنگی بچه ها و ..
وقتی چیزی میخورم میان جلوی چشمم.. وقتی به زندگی عادی و روزمره نگاه میکنم خجالت میکشم که یه عده دارن دسته جمعی نابود میشن و بقیه فقط تماشاگران...
تنها چیزی که باعث خوشحالی و افتخارم هست، ایرانی بودن و در ایران زندگی کردنم هست..تنها کشوری که کنار فلسطین ایستاد و قوت قلبی بود براشون..
میدونی کجای این روزگار عجیب تره.. اینکه نمیتونی از عقایدت صحبت کنی چون متهم میشی به دگماتیسم..
البته که واقعا برام مهم نیست که دیگران چه فکری میکنن..
افکاری که فقط منفعت شخصی توش حرف اول رو بزنه برای من مخاطب بحث نمیتونه باشه..