سالگرد فوت یعنی به روزهای نزدیک میشی که یادآور بغض ها..ترس..غم..نا امیدی..آسانسور بیمارستان.. دگمه طبقه ۱۱.. تا با نا امیدی مواجه بشی..تا سه روز آخر نتونی روپاهات بایستی و تا وارد راهرو انتظار میشی و از چهره ها متوجه میشی که وضع چقدر خرابه فقط میتونی همون جا بشینی رو زمین..میتونی تو محوطه بیمارستان مثل روح سرگردان بچرخی و برادر دلخوش ت رو ببینی که پرونده بابا دستشه و داره میبره به جاهای دیگه نشون بده و بگه ببین پرونده رو..وضعیت خیلی بد نیست و تو میدونی که تلاش بی هوده میکنه..
سالگرد یعنی نزدیک شدن به شبایی که با رشوه و التماس بری بابات رو ببینی و از پرستار خواهش کنی رو لبهای خشکش آب مقطر بریزه..
سالگرد یعنی ظهر جمعه ای که سر نماز بودم و تلفن همسر زنگ خورد و من همه چیز رو متوجه شدم..
بله..سالگرد..این شکلی بود و من خبر نداشتم..
پ.ن:
خدا خیلی دستم رو گرفت..
شاکرم.