برای چند دقیقه ماشین کنار خیابان پارک شد. راننده برای انجام کاری ماشین را ترک کرد. من خیره به پیاده روی خیابان. چند دختر رد شد..؟! چند خانم رد شد..؟! هیچ کدام شبیه من نبودند. این را چشمانشان به من میگفتند.
با برادرم از محل قدیم خانه پدری رد شدیم. بعد از چندین سال. انگار چند روز پیش بود. گویی فضای خیابان در خواب میگذرد و من خواب زده..
این چند روز تعطیل آخر هفته کنار همسر ..
چای خوردن ها..
فیلم دیدن ها..
خندیدن ها..
قدم زدن ها..
کتاب خریدن ها..
خدایا برای همه این شادی های بزرگ شکر..
ظرف یک ساعت تصمیم برای رفتن به یزد گرفته شد. یک اقامتگاه سنتی رزرو کردیم و فردا صبحش در جاده بودیم.. دونفری..
سفر خیلی جذاب است مخصوصا به جاهایی که تا به حال نرفتی..
همیشه دیده و شنیده بودم درباره بافت سنتی یزد.. کوچه ها .. خانه ها.. آب انبار ها.. و کویرش..
اما این بار با جناب همسر قدم زدیم در این شهر کهن و خشتی..
سفر کردیم به زمان صفویه و قاجار.. در پنج دری ها و سه دری هایش نشستیم و چای خوردیم و با چشمان بسته دیدیم صاحبخانه را.. همسر هایش را در پنج دری ها.. خدم و حشم هایشان را.. برو و بیا هایشان را .. با چشمان بسته شکوه زندگیشان را دیدیم و با چشمان باز ناپایداری زندگی را نظاره کردیم..
با احترام به زور خانه رفتیم .. موج معنویت همراه با پهلوانی صورتمان را نوازش داد و چه زیبا میخواند و می نواخت مرشد..
کفش هایمان را کندیم و با پاهای برهنه در شنزار کویر راه رفتیم و خدا را دیدیم در عظمت کویر و آسمان..
و چه کوچک و ناچیز از بالای رمل ها دیده میشد انسان..
وقتی توریست ها را می دیدم که چگونه همان رفتاری را در کویر میکنند که در یک میهمانی یا تولد .. می ترسیدم از وجودشان.. وجود بی شعور و ناآگاه شان..
بی شعور نه به مفهوم توهین .. یک بی شعوری هگلی در رفتارشان موج میزد..
افسوس .. پس کی و کجا قرار است ببینیم و بشنویم ..
ما از انسان های اولیه که دور آتش می چرخیدند و میرقصیدند هم عقب تر رفتیم.. چرخش و رقص آنها معنا و مفهومی در پی داشت اما رقص و چرخش ما ..
شکل همه چیزمان مدرن و شیک شده اما تاریخ تمدن ..؟!
پ.ن: شهر آرام و امنی بود.
دیشب این فیلم رو دیدیم.. خیلی جالب بود ..
نقاب تمدن .. و فقط نقاب نه بیشتر..
روی چهره افرادی که در نگاه اول.. برخورد اول جز تحسین شخصیت شان چیز دیگری سراغ مان نمی آید..اما کافیست کمی معاشرت کنیم..یا در یک موقعیت سخت یا منفعت جویانه با آنها یا مقابل شان قرار بگیریم..
بنگ.. همه چیز متلاشی میشود ..
نه تمدن .. و نه هیچ چیز جذاب دیگر..
مطمئنا همه ما حداقل یک بار همچین تجربه ای را داشته ایم..
پولانسکی خیلی هنرمندانه این موقعیت رو به تصویر می کشه..و به مخاطب میگه ایست.. کمی فکر کن.. اگر نقاب انسان متمدن را از صورتت برداری.. نه.. حتی قانون را برای یک روز از شهر که زندگی میکنی حذف کن.. دیگر نیازی نیست تو نقاب را برداری از روی صورتت.. نقاب خودش می افتد..
می خواهم زمان را به فراموشی بسپارم..
به اندازه یک آه، به اندازه یک لحظه..
پرانتزی در انتهای مسیر..
و رفتن به جایی که قلبم مرا بدان سو می راند..
می خواهم رد پایم را بازیابم..
به جایی که زندگی من است، به محلی که جایگاه من است..
و طلای گذشته ام را نگه دارم..
گرماگرم در باغچه اسرارم..
میخواهم از اقیانوس عبور کنم، پرواز مرغ دریایی را به نظاره بنشینم..
از هر آنچه دیده ام بگذرم و به سمت ناشناخته ها سوق یابم
می خواهم ماه را رها سازم.. حتی کره زمین را نجات دهم..
اما قبل همه اینها میخواهم با پدرم صحبت کنم..
میخواهم قایقی برگزینم..
نه بزرگترین قایق و نه زیباترین آن..
آن را پر خواهم کرد از عکس ها..
و از عطر سفر هایم..
می خواهم برای نشستن ترمز کنم
و در پوجی حافظه ام بیایم..
صدا های کسانی که مرا آموختند
هیچ رویایی ممنوعه نیست..
میخواهم رنگ های نقاشی های قلبم را فرایابم..
رنگ های آن دکور با خطوط محض، آنجا می بینمتان..
به خود اطمینان می بخشم
میخواهم ماه را نجات دهم.. حتی کره زمین را نجات دهم..
اما قبل از همه اینا میخواهم با پدرم صحبت کنم..
با پدرم صحبت کنم..
پ ن : بعد از مدت ها آهنگی پیدا کردم که بیش از بیست مرتبه پشت سر هم گوش دادم و هر بار لذت بردم..