در اوج بی چارگی ام، می پرسیدم، آیا حق من نیست که دوست داشته شوم و وظیفه او که مرا دوست بدارد؟
عشق کلوئه قابل جایگزینی نبود، حضورش در کنارم به شدته آزادی و حق زندگی اهمیت داشت. و اگر دولت این دو حق را برایم قایل شده بود چرا حق عاشق شدن را برایم بیمه نکرده بود؟
چرا تا این حد به آزادی زندگی و بیان اهمیت می دادند، که برایم پشیزی ارزش نداشت، بدون این که فردی به این زندگی معنی ببخشد؟ زندگی بدون عشق و بدون آن که کسی به حرفم گوش بدهد، چه فایده ای داشت؟ آزادی یعنی چه اگر معنی اش این باشد که معشوق بتواند آزادانه ترا ترک کند؟
بخشی از کتاب جستار هایی در باب عشق از
آلن دو باتن.
برای چند دقیقه ماشین کنار خیابان پارک شد. راننده برای انجام کاری ماشین را ترک کرد. من خیره به پیاده روی خیابان. چند دختر رد شد..؟! چند خانم رد شد..؟! هیچ کدام شبیه من نبودند. این را چشمانشان به من میگفتند.
با برادرم از محل قدیم خانه پدری رد شدیم. بعد از چندین سال. انگار چند روز پیش بود. گویی فضای خیابان در خواب میگذرد و من خواب زده..
این چند روز تعطیل آخر هفته کنار همسر ..
چای خوردن ها..
فیلم دیدن ها..
خندیدن ها..
قدم زدن ها..
کتاب خریدن ها..
خدایا برای همه این شادی های بزرگ شکر..