ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..
ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

تنهایی پر هیاهو ..


ماشین پرس بزرگی را می دیدم که به یکباره تمام نسخه های موجود یک کتاب را درون دستگاه می‌ریزد، می کوبد و بسته بندی می کند و از میان دیوار های شیشه ای میتوانستم کامیون های لبالب از جعبه های کتاب را ببینم که یکی یکی می رسند و تمام نسخه های چاپ شده از یک کتاب بدون اینکه حتی یک صفحه از آنها با نگاه، مغز و یا قلب حتی یک انسان آلوده شوند، مستقیم وارد آسیاب خمیر کنی می شوند. تازه بعد از این بود که نگاهم به کارگرانی افتاد که کنار تسمه ی نقاله ایستاده بودند و تند تند جعبه ها را باز می‌کردند و کتاب های دست نخورده را در می آوردند، جلدشان را می کندند، و کتاب برهنه را روی نقاله می انداختند، و اصلا برایشان اهمیت نداشت که چه صفحه ای از کتاب باز است..

امروز که کتاب تنهایی پر هیاهو از بهومیل هرابال رو خوندم، ذهنم سکوت کرد.. لبم لبخند زد.. قلبم فشرده شد.. 

پیشنهاد میکنم این کتاب رو .. لذت خواهید برد..


پ.ن: مرز سی سالگی را گذراندم و سعدی میخوانم.

در ستایش اندیشیدن


ارسطو  در بخش هایی از اخلاق نیکوماخوسی دیدگاه هایی قدرتمند درباره زندگی با فضیلت داشته است. وی مطمئن بود که این نوع زیستن شامل لذت جسمانی یا شهرت یا ثروت نمی شود. ارسطو می پرسید چه چیزی هدف زندگی است؟ او معتقد بود هدف زندگی تحقق بخشیدن به درونی ترین عملکرد منحصر به فرد ماست. سپس می پرسد آن چیست که ما را از دیگر شکل های حیات مجزا می سازد؟ 

اسپینوزا در کتابش این چنین جواب می‌دهد: توانایی منحصر به فرد ما در اندیشیدن و تعقل است..

اندیشیدن، اندیشیدن واقعی کاری بسیار دشوار است، مانند حرکت دادن جامه دانی سنگین در انبار زیر شیروانی..


 تو کتاب مسئله اسپینوزا جمله های خیلی دلچسبی خوندم اما یه جمله حک شد تو ذهنم:

مهم نیست که چه چیزی را باور داری یا می گویی که باور داری، مهم است که چگونه زندگی میکنی.

نیمه شب


یک ساعتی میشه از مهمونی اومدیم و جناب همسر از خستگی بی هوش شد و من مانند یک کدبانو .. واقعا فقط مانند .. شروع کردم به مرتب  و تمیز کردن آشپز خانه..

و الان بعد از یک ساعت کار نشسته ام در پذیرایی و در سکوت بکر نیمه شب وبلاگ به روز میکنم..

چند روزی درگیر بیماری بودم.. گاهی بی قرار.. اما دوباره کتاب به کمکم آمد و دستم را گرفت.. این بار کتاب صوتی هزاران خورشید تابان از نویسنده دوست داشتنی افغان خالد حسینی مرا کیفور کرد با آن سبک دلچسب داستان نویسی اش.. هرچند داستان تلخ و تلخ بود اما دوباره دریچه ای را برایم گشود..

و حالا چند روزی است مسئله اسپینوزا را میخوانم.. خیلی وقت بود کتابی را با ولع نخوانده بودم.. اما در این دو سه روز که شروعش کردم کتاب صدایم می زند .. و من نمی توانم نشنیده اش بگیرم و بی وقفه میخوانمش..

می خواهم وقتی کتاب را تمام کردم در موردش صحبت کنم..


پ ن : 

سکوت در روز با سکوت در شب فرق دارد.. راز دارد..؟! وهم دارد.. ؟! غم دارد..؟! تنهایی دارد.. ؟! خلوت دارد..؟! فکر دارد..؟! نمی دانم.. اما شب که به نیمه می رسد یک چیزی دارد متفاوت از هر لحظه دیگری..

جای امن من کجاست..


از زمانی که متاهل شدم و مستقل این دوگانگی و تضاد روحی پیوسته با من بود.. دوگانگی و تضاد نه با بار منفی .. دوگانگی و تضاد به ما هو ...

اوایل ازدواج گاهی صبح ها که میرفتم خانه پدر و مادرم بعد از  احوال پرسی ، روانه اتاق سابقم میشدم و فوری به خواب میرفتم..

گیج بودم .. در خانه ای بودم که تا مدتی پیش محل آرامش و خانه امن من بود.. اما حالا فقط مات میشدم که اینجا چرا هم  خانه ام هست .. هم نیست..

گذشت.. و حالا که نزدیک سه سال از ازدواج میگذرد خانه اولم بی شک خانه خودم است و از این بابت هم خوشحالم هم عذاب وجدان دارم..

مادرم گاهی اصرار میکند شب بمانم.. گاهی اجابت میکنم و گاهی هم نه .. و بیشتر نه..

نمیدانم .. گاهی میگویم شاید من نسبت به دختر های دیگر بی احساس ترم..کم عاطفه تر.. سردتر..گاهی در اطرافم میبینم دختر هایی که برای رفتن به خانه پدری شان بسیار بی قرارند و صبح و ظهر و شب کنار مادرشان هستند..

من عاشق مادر و پدرم هستم.. بسیار مهربان و از خود گذشته اند..اما من خیلی زود دوری از خانه ام بی قرارم میکند..


بی خردی..


پند گرفتن از تجربه مقوله ای است که تقریبا هیچ گاه به کار بسته نمی شود..

اگر بشر می توانست از تاریخ پند گیرد، چه درس ها که تاریخ به ما نمی داد! ولی شهوت و حزب بازی جلوی چشم مان را می بندد، و روشنایی تجربه فانوسی است در عقب کشتی که فقط بر موج های پشت سرمان می تابد.

 اگر خردی هنوز باشد.. میداند که در  پرتو موج های پشت سر است که میتوان کیفیت موج های پیش رو را دریافت..



بخشی از کتاب تاریخ بی خردی