ای خداوند، به حق این ماه و به حق آن کس که در این ماه _ از آغاز تا انجام _ جبین عبادت به درگاه تو ستوده، خواه ملکی بوده که او را مقرب خود ساخته ای، یا پیامبری که به رسالتش فرستاده ای، یا بنده ای صالح که از میان بندگانت برگزیده ای، بر محمد خاندانش درود فرست و ما را سزاوار کرامتی کن که به دوستان خود وعده داده ای.
آمین
- بخشی از مناجات صحیفه سجادیه
برایم لحظه هایی پیش می آید که نخواهم منطقی باشم و واقع نگر..نخواهم دختر خوب و آرامی باشم.. نخواهم همسر همدل و همراهی باشم.. نخواهم به خاطر کسی کاری کنم که میل ندارم.. به عنوان نمونه..الان ساعت دو و نیم نیمه شب است و به پیشنهاد همسر برای خواب جواب منفی دادم و تنها روانه شد .. شاید من به سکوت شب احتیاج داشته باشم و ظلم باشد در حق خودم که روی تخت دائم پهلو به پهلو شوم به خاطر اینکه خسته نیستم و فقط برای همراهی به خوابیدن جواب مثبت دادم.. و این اصلا از نظر من نکوهیده نیست..بلکه حمایت از روح و روان خویش است . متاسفانه زمانی که روح روانمان کمی آسیب میبیند به فکر می افتیم که ما هم حقی داریم.. گاهی هم البته دریغ کردن خود از دیگران در بسیاری از زمینه ها راه درمان یک اختلال است.. نمونه دیگر اینکه زیاد تایید کننده عقاید مخالف نظرم نباشم، فکر یا ایده ای که مطرح می شود و احمقانه و بچگانه به نظر می رسد را با تکان دادن سر و لبخند جواب ندهم بلکه میتوان سکوت کرد همراه با چهره ای مات به طرف مقابل تا حداقل به صورت محترمانه متوجه شود که موافق نظرت نیستم در عین حال دلم نمی آید ذوق کودکانه ات را خدشه دار کنم. نمونه دیگر که خیلی کیف هم دارد و گویی بار سنگینی از دوش شخص برداشته میشود، مسئولیت عوض کردن یک جو سنگین است در یک جمع. و با گفتن این جمله در درونم که بگذار اینقدر جو سنگین بشود تا تکلیفش با خودش روشن شود.. خود را راحت و آسوده می کنم.
فکر میکنم از امشب تا مدتی باید این رویه را ادامه دهم تا کمی به التیام روان خود بپردازم..
هر چند اگر کسی از اطرافیانم این چند خط آخر را می خواند این سوال را صراحتا از من می پرسید که مگر صحبت هم میکنی شما در جمع..؟؟؟!!!!!
پ.ن:
کلا زیاد صحبت نمیکنم.. خانواده و اقوام همسر سکوت من را حمل بر خودستایی من میدانند بی آنکه بدانند من ساکتم تنها به این دلیل که لزومی پیش نمی آید برای صحبت وگرنه من هم زبان دارم هم فکر .. تنها چیزی که ندارم شباهت است..
من اگر خدا می شدم،
نع..
من هیچ وقت نباید خدا باشم چون لحظه هایی پیش می آید که دلم میخواهد افرادی را جوری نابود کنم، گویی هیچ وقت نبوده اند..
انسان هایی که به روح یکدیگر با گستاخی تجاوز میکنند..و گویی کر و کورند از این رفتار وقیحانه شان.. و در کنار این موجودات .. احمق ها را.. احمق هایی را که بار حماقتشان دائم روی دوش دیگران است..
خدایا کمکم کن هیچ وقت در این دو گونه نگنجم..
برای بعضی ها عید است و برای بعضی ها فرقی نمی کند. مثل آن پیرزنی که تکیه داده بود به شیشه یک مغازه بزرگ پر از خرت و پرت های کریسمس. پر از زرق و برق، ظرف های عجیب، گوی های درخشان، عروسک های گرانی که بابانوئل باید بخرد و نیمه شب کریسمس از قطب با سورتمه اش برای بچه ها بیاورد. اما پیرزن در این دنیا نیست انگار. به چه چیزی فکر میکند، نمی دانم شاید به یک سکه دو یورویی که بتواند نانی شود و یک لیوان قهوه داغ.
به چه چیزی فکر میکند نمیدانم. هر چه هست به کریسمس فکر نمی کند که درختی ندارد و بابانوئل اورا چه می شناسد؟
شاید مسیح هم او را فراموش کرده. کسی چه میداند شاید اصلا هیچ کدام از اینها نیست. شاید او خوشبخت ترین ما روی زمین است. بی خیال همه چیز، بدون دغدغه عید، با یک زندگی سبک به اندازه یک کیسه نایلونی که هرجا بخواهد، می تواند با خودش ببرد. او حتی سکه ای هم نمی خواهد. حتی وقت عکس گرفتن یک عکاس غریبه، او را می بیند اما صورتش را نمی پوشاند. توی لنز هم نگاه نمی کند، که بگوید تو را دیدم، عکسم را بگیر و سکه ای بده. هیچ، انگار در یک بی انگاری محض است پیرزن.
آنجا نشسته تا ساعت ها. تا شب.
از کتاب " مارک دو پلو" منصور ضابطیان.
امسال هم مثل سال های قبل از دو هفته به سال نو شروع کردم خرد خرد به غبار گیری از خانه مان.. به سبک خودم..
هفته قبل با جناب همسر رفتیم کتابخانه و دو کتاب به امانت گرفتم.. "مادام بوواری" و " عشق سالهای وبا". جناب همسر گفت با این همه کار چطور کتاب امانت گرفتی و من با خنده گفتم اصلا این کتاب ها را برای روز های خانه تکانی گرفتم! رمان هایی که دوست داشتم بخوانم اما همیشه گزینه های دیگر خودشان را در چشمانم درخشان تر جلوه می دادند..اینها رمان های خوش خوان اند از دید من.. خسته ات نمی کنند..
روزهایم با کار خانه و استراحتی که با خواندن مادام بوواری لذت بخش می شد گذشت تا امروز که کارهایم تقریبا تمام و کتاب عشق سالهای وبا شروع شد..
جمعه فیلم " کتاب سبز " رو دیدیم.. تا وسط ها ی فیلم عاشق شخصیت اول فیلم شدم.. همه چیز خوب بود تا جایی که نشان داد شخصیت از لحاظ جنسی نرمان نیست و البته یکی از پیام های فیلم همین موضوع بود که اعتراض به همجنس بازی هیچ وجهی از اعتبار ندارد و کاملا شخصی است ..
من فقط با همین سکانس مشکل داشتم و لذت فیلم رو ازم گرفت..اما در کل فیلم ارزشمندی بود..یک کمدی درام زیبا..
بوی سنبل داره می پیچه .. بهار مهربان .. تو قشنگ ترینی..