ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..
ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

به همین سادگی..


به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتاب نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی..



این متن رو  تو وبلاگ هویج بنفش خوندم.. 

رسوب کرد در عمیق ترین جای قلبم..

ایگنیشس !


امروز کتاب اتحادیه ابلهان از جان کندی تول رو تموم کردم. کتابی روان و روایت گر. پر مغز و جالب. بامزه و ناراحت کننده. خواندم و حس کردم اکثر ما عضو این انجمن بزرگ هستیم. فقط نمی دانیم. طبق این انجمن زندگی میکنیم. حکم میدهیم. قضاوت میکنیم. مصرف میکنیم. زمان می گذرانیم. رنج می کشیم. عاشق میشویم.پولدار میشویم. گاهی هم وقیح و ضد هنر با اعمالمان..!!

خیلی کتاب را دوست داشتم و جزو کتاب هایست که باید چند سال دیگر دوباره بخوانمش.


ایگنیشس: تو نمی تونی درک کنی که تا چه حد سردرگم هستی. تمام قضاوت های ارزشی ات غلط اند. وقتی که به قله یا هرجای دیگری که دوست داری، برسی دچار فروپاشی عصبی یا بدتر از آن خواهی شد. تا به حال سیاه پوستی را دیده ای که زخم معده داشته باشد؟ نه. برای خودت در کلبه ای زندگی کن و راضی باش. خدارو شکر کن که والدینی سفیدپوست نصیبت نکرده که مایه عذابت باشند. بوئتیوس بخوان.

بوئتیوس به تو نشان میدهد که جان کندن در نهایت بی معناست و باید یاد بگیریم که هر چه را پیش می آید بپذیریم. 



                                                                 بخشی از کتاب اتحادیه ابلهان



پ.ن: ایگنیشس چاق شلخته دوست داشتی و فیلسوف.

من . زن


همسرم که نزدیک ترین شخص به من است گاهی میگوید رگه هایی از فمینیست در من جریان دارد اما افراد بیرون از خانه کوچکم،  وقتی سبک زندگی ای که انتخاب کرده ام و نحوه معاشرت با  همسرم را می بینند و نظریه هایم را در مورد زن می شنوند من را یک زن سنتی قضاوت میکنند..!!

گاهی خنده ام میگیرد از این همه نداشتن تعریف از بسیاری از مفاهیم.. مفاهیمی که میتواند با بد معنا شدنشان زندگی ها یی را زیرو رو کند .. انگ های ناعادلانه ای به افراد بچسباند.. و در نهایت به مرور زمان" مفهوم "به معنای رایج و غلطش تعریف می شود.

زن ها در طول تاریخ بخصوص قرن حاظر نشان داده اند که قادر به انجام هر کاری هستند.. از خلبان تا سیاستمدار تا راننده کامیون تا سرپرست خانواده بودن به بهترین شکل و.و.و

و این اتهام که زن ها ضعیف اند و بعضی کارها را نمی توانند انجام دهند را رد کرده است.. درست که همه زن ها نمی توانند از پس این کار ها برایند همانطور که همه مرد ها..

اما ما زن ها یادمان میرود طبیعت زن بودن مان را.. یادمان میرود بین زن و مرد تفاوت هایی است نه در توانایی بلکه در روحیات.. جسم.. نوسانات روحی .. و از همه مهم تر مسؤولیت خلق انسان که از هیچ مردی ساخته نیست..

این تفاوت ها را در نظر نمی گیرم و برای اثبات یک مفهوم پوچ که اگر زن بیرون از خانه کار کند بی شک از زنی که در خانه است موفق تر است.. دست به کار های در نهایت انتحاری در حق خود میزنیم.. البته خیلی دیر متوجه می شویم که سبک زندگی که با لجاجت انتخاب کردیم انتحاری بوده است.. خیلی دیر..

آخر مگر در شأن زن است با هر کس سر و کله بزند..جسم لطیفش را از صبح بکار بگیرد تا شب و شب با تمام خستگی وارد محیط خانه شود و به کارهای درجه دو خانه مانند نظافت و پخت و پز بپردازد و با تنی خسته و غالبا روحی آزرده از بعضی افراد کم شعور جامعه که کم و بیش همه مان با آنها آشناییم به رخت خوابی برویم که هنوز سر به بالش نرسیده به خواب رفته و فرصت این را ندارد که با چشمان باز کنار همسرش با چراغ قوه های گوشی شان نور روی کریستال های بالای سرشان بیندازند و رقص نور ها را ببینند و بخنندند و با کمی حرف و شوخی به خواب بروند..

خود را ملزم به کار درجه دو می کنند در حالی که فرزندشان که گل و میوه زندگی شان است را به دست طوفان خارج از کنترل خانه رها میکنند..

تنشان را دچار فرسودگی میکنند بی آنکه فرصتی برای تکامل روحشان داشته باشند..

پول درمی آورند تا در آرایشگاه ها هزینه کنند.. تا همسرش به او بیشتر توجه کند بی آنکه بداند همسرش هم فقط در حد همان ظاهر به او می پردازد نه بیشتر..

بحث در این مورد مفصل است و من که بعد از فارق التحصیلی چهار سال شاغل بودم و با اراده خودم و باز کردن موضوع که چه چیز هایی بدست می آورم و چه چیز هایی از دست می دهم، کار را رها کردم و بعد از ازدواج در خانه ماندم.. کتاب میخوانم.. گاهی ورزش میکنم.. فکر میکنم به بودنم.. به زندگی و به اینکه از کجا آمدم و در نهایت به کجا و چگونه می خواهم بروم و از همه مهم تر سفر میکنم و دوباره کتاب میخوانم تا خود را برای مادر شدن آماده کنم.. 

بزرگی میگفت هر زنی قبل از مادر شدن باید پانزده سال کتاب خوانده باشد..

با نهایت احترام بیایم کارهای سخت و طاقت فرسا را به جنس سخت تر یعنی مردان محول کنیم و ملوکانه معاشرت و زندگی کنیم همانطور که طراحی و خلق شده ایم..


پ.ن:

بعضی از خانم ها هستند که شغلشان عشق شان است و وقتی کار میکنند انرژی بیشتری میگیرند برای طول روز .. و آنقدر قدرتمند که از پس تمام زوایای روح فرزندشان بر می آیند.. 

پس منهای این زن ها

پ.ن: برای نفر اول که نظرم را خواسته بود و واقعا نمیشود همه چیز را نوشت و من عاشق دیالوگ هستم..

به قول سقراط در دیالوگ است که زایش اتفاق می افتد.

همه ما آدم ها..


بعد از مدت ها یه انیمیشن دیدم که خیلی زیبا بود..در عین دردناک بودن زیبا بود..

یه انیمیشن فرانسوی به اسم " زندگی من به عنوان یک کدو" با یه موزیک فرانسوی عالی.


تمام ستون های زندگی.. هستی.. روی محبت و دوست داشتن و عشق استوار است.. و ما خودمان.. خودمان از هم دریغ میکنیم زندگی و هستی را..

خنده دار به نظر میرسد که اکسیر زندگی در دستان خودمان است و تمام لحظه های عمرمان را در جستجویش هستیم.. میگردیم و نمی یابیم .. می گردیم و نمی یابیم.. می گردیم و نمی  یابیم..

در این میان پزشک می شویم.. معلم و مهندس میشویم.. فیلسوف می شویم.. دانشمند و هنرمند می شویم اما دریغ از احساس رضایت درونی.. 

ما خودمان را فراموش کرده ایم.. غرور یا حماقت مانع از این می شود که کمی ساده تر نگاه کنیم.. صادق تر خودمان را بازبینی کنیم تا اکسیر زندگی را در قلب هایمان بیابیم.. 

هستی و بودن و زندگی جز عشق و محبت و دوست داشتن نیست..

سیمون دوست داشتنی تنها..


زاویه های خالی..

بعد از دانشگاه دوست جدیدی وارد زندگی من نشد.. چند همکار بودند که فقط در حد همکار ماندند چون زاویه هایمان باهم جور نبود.. و من دوستی هایم محدود شد به تماس های تلفنی با دوستان دانشگاه که عجیب جور هم بودیم اما امروز که کنار پرده آشپزخانه از گوشه پنجره به کوچه خلوت نگاه میکردم قلبم آرزو کرد داشتن دوستی هم زاویه را..

دوستی که بشود دوست گرمابه و گلستان و هم قدم خیابان انقلابم..