از زمانی که متاهل شدم و مستقل این دوگانگی و تضاد روحی پیوسته با من بود.. دوگانگی و تضاد نه با بار منفی .. دوگانگی و تضاد به ما هو ...
اوایل ازدواج گاهی صبح ها که میرفتم خانه پدر و مادرم بعد از احوال پرسی ، روانه اتاق سابقم میشدم و فوری به خواب میرفتم..
گیج بودم .. در خانه ای بودم که تا مدتی پیش محل آرامش و خانه امن من بود.. اما حالا فقط مات میشدم که اینجا چرا هم خانه ام هست .. هم نیست..
گذشت.. و حالا که نزدیک سه سال از ازدواج میگذرد خانه اولم بی شک خانه خودم است و از این بابت هم خوشحالم هم عذاب وجدان دارم..
مادرم گاهی اصرار میکند شب بمانم.. گاهی اجابت میکنم و گاهی هم نه .. و بیشتر نه..
نمیدانم .. گاهی میگویم شاید من نسبت به دختر های دیگر بی احساس ترم..کم عاطفه تر.. سردتر..گاهی در اطرافم میبینم دختر هایی که برای رفتن به خانه پدری شان بسیار بی قرارند و صبح و ظهر و شب کنار مادرشان هستند..
من عاشق مادر و پدرم هستم.. بسیار مهربان و از خود گذشته اند..اما من خیلی زود دوری از خانه ام بی قرارم میکند..
پند گرفتن از تجربه مقوله ای است که تقریبا هیچ گاه به کار بسته نمی شود..
اگر بشر می توانست از تاریخ پند گیرد، چه درس ها که تاریخ به ما نمی داد! ولی شهوت و حزب بازی جلوی چشم مان را می بندد، و روشنایی تجربه فانوسی است در عقب کشتی که فقط بر موج های پشت سرمان می تابد.
اگر خردی هنوز باشد.. میداند که در پرتو موج های پشت سر است که میتوان کیفیت موج های پیش رو را دریافت..
بخشی از کتاب تاریخ بی خردی
هیچ صفحه ای در فضای مجازی ندارم..به جز اینجا..
اما با کمک گوگل میتوانم گاهی برای شناخت زمانه ام سری به بعضی صفحات اینستاگرام بزنم و حال و احوال عده ای از هم روزگارانم را در یابم..
بعضی صاحبان صفحه کتاب خوان اند.. بعضی گردشگر اند.. بعضی مهاجر اند.. بعضی اسپانسر شرکت های دکوراسیون منزل اند.. اما بعضی هم دائم در حال شرح دادن تمام روزها ی زندگیشان هستند..!!!! از لحظه لحظه های زندگیش عکس میگیرد.. حتی از خصوصی ترین لحظه هایش ..!! ثروتش را به رخ می کشد.. از تک تک اشیاء خانه اش .. از لباس هایش.. از خانه ای که بی شک هرکس آن را در اختیار داشت می توانست چنین فضایی بسازد.. از جواهراتش.. از عکس های عروسی اش.. گه گاه از اندک هنری که دارد..
وقتی صفحه اش را باز میکنی سراسر تجملات است..رفاه و خوشبختی اش را به نمایش می گذارد..
صاحب صفحه از چهره و اندامی بی نقص در عکس ها برخوردار است.. در اکثر اوقات با موهایی آرایش کرده و لباس هایی بسیار زیبا و مارک دار در منزل روزگار می گذراند.. فضای تراس خانه اش با آن چشم انداز مسخ کننده اش بیشتر از تمام دارایی های یک خانواده متوسط است..
دلم می گیرد.. دلم می گیرد که با چه تفکری می توانی این حجم از خوشبختی که به تصویر کشیده ای را به رخ عده ای که روزگار به هر دلیلی محروم شان کرده از این شرایط بکشی..
این افراد در پاسخ میگویند هر کس غم ها و مشکلاتی در زندگی اش دارد..
من در پاسخ میگویم پس چرا از آنها عکسی نمی گذاری.. حرفی نمی زنی..
به نظر من این افراد بسیار ضعیف اند..از خلأ روحی رنج میبرند و خود نمی دانند و شاید هم خود را به ندانستن میزنند..
کاش عامل آن لحظه ای که بازدید کننده ای با دیدن شرایط بهتر از خودش آهی از سر اندوه می کشد نباشیم..
کاش کنار این حجم از خوشبختی که درک واقعیتش برای بازدید کننده در حد همین صفحه است و دیگر اجازه فهم تیرگی های احتمالی ای که پشت این تصاویر زیباست را ندارد، درسی.. نکته ای .. دیدی متفاوت و واقعی هم به مخاطبان می دادند تا مشتبه نشود که خوشبختی و آرامش یعنی این چیزی که این شخص به نمایش گذاشته است..
کاش..
خیلی ها علقه و پیوند به ماه تولدشان دارند از آن جهت که خودشان در آن ماه متولد شده اند.. اما من از ماه تولدم که از خانواده پاییز هست ممنونم که قبول کرد و اجازه داد نسبتی با پاییز پیدا کنم.. ممنونم پاییز عاشق..
سعی کردم در این چند سالی که از مستقل شدنم میگذرد به وقت پاییز جشنی کوچک برای خودم و شریکم مهیا کنم.. نه با کیک و چیز های مرسوم..
با تمیز کردن خانه.. برق انداختن گل های نارنجی آشپز خانه.. تغییر دکور پذیرایی.. حذف کردن بعضی وسایل.. مثلا هوا پز را از روی کابینت جمع کردم تا کاشی های پشتش نفسی بکشد.. تمیزش کردم و برای اولین بار قلم و رنگ های زیبا دست گرفتم و نقاشی کشیدم روی کاشی ها.. رنگ های پاییزی پاشیدم بر گوشه آشپزخانه ام.. هرچند از ابتدا ترکیب رنگ آشپزخانه ام پاییزی بود..
چند شاخه حسن یوسف را که در شیشه آب بود گذاشتم گوشه دیوارش.. چه جشنی برپا شد..
گاهی انتهای خوشحالی تو ختم میشه به اینکه بدونی عزیز های
زندگیت سر حال و امیدوار باشن و در آرامش روزگار بگذرونن..
وقت هایی که شادم از اینکه میدونم رو به راه هستن انگار که فضای زیادی برام تو ذهن خالی میشه برای فکر کردن به مسائل فراتر از روزمره..
شرایط یه جشن ذهنی برام مهیا میشه..
دوتا بال شروع میکنه به جونه زدن و رشد کردن و من رو بلند میکنه و می بره به بیرون مرزهای تکراری و تکراری..
بیشتر مال خودم میشم..
مثل امروز که موافقتم رو به همسرم اعلام کردم برای خرید چیزی که همیشه آرزویش را داشت و شرایط بد اقتصادی جرات و اجازه انجامش را به او نمی داد و من با اصرار و منطق که باید برای روان هزینه کرد حتی در ازای از دست دادن بعضی چیز ها متقاعدش کردم که با خیال راحت و بدون ترس از شرایط بد اقتصاد این کار را برای خودش.. خود خودش انجام دهد..