ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..
ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

در پرتقال هم..


برای بعضی ها عید است و برای بعضی ها فرقی نمی کند. مثل آن پیرزنی که تکیه داده بود به شیشه یک مغازه بزرگ پر از خرت و پرت های کریسمس. پر از زرق و برق، ظرف های عجیب، گوی های درخشان، عروسک های گرانی که بابانوئل باید بخرد و نیمه شب کریسمس از قطب با سورتمه اش برای بچه ها بیاورد. اما پیرزن در این دنیا نیست انگار. به چه  چیزی فکر میکند، نمی دانم شاید به یک سکه دو یورویی که بتواند نانی شود و یک لیوان قهوه داغ.

به چه چیزی فکر میکند نمیدانم. هر چه هست به کریسمس فکر نمی کند که درختی ندارد و بابانوئل اورا چه می شناسد؟ 

 شاید مسیح هم او را فراموش کرده. کسی چه میداند شاید اصلا هیچ کدام از اینها نیست. شاید او خوشبخت ترین ما روی زمین است. بی خیال همه چیز، بدون دغدغه عید، با یک زندگی سبک به اندازه یک کیسه نایلونی که هرجا بخواهد، می تواند با خودش ببرد. او حتی سکه ای هم نمی خواهد. حتی وقت عکس گرفتن  یک عکاس غریبه، او را می بیند اما صورتش را نمی پوشاند. توی لنز هم نگاه نمی کند، که بگوید تو را دیدم، عکسم را بگیر و سکه ای بده. هیچ، انگار در یک بی انگاری محض است پیرزن.

آنجا نشسته تا ساعت ها. تا شب.


از کتاب " مارک دو پلو"  منصور ضابطیان.

این روز های ساکت و پر جنب و جوش من..


امسال هم مثل سال های قبل از دو هفته به سال نو شروع کردم خرد خرد به غبار گیری از خانه مان.. به سبک خودم..

هفته قبل با جناب همسر رفتیم کتابخانه و دو کتاب به امانت گرفتم.. "مادام بوواری" و " عشق سالهای وبا". جناب همسر گفت با این همه کار چطور کتاب امانت گرفتی و من با خنده گفتم اصلا این کتاب ها را برای روز های خانه تکانی گرفتم! رمان هایی که دوست داشتم بخوانم اما همیشه گزینه های دیگر خودشان را در چشمانم درخشان تر جلوه می دادند..اینها رمان های خوش خوان اند از دید من.. خسته ات نمی کنند.. 

روزهایم با کار خانه و استراحتی که با خواندن مادام بوواری لذت بخش می شد گذشت تا امروز که کارهایم تقریبا تمام و کتاب عشق سالهای وبا شروع شد..

جمعه فیلم " کتاب سبز " رو دیدیم.. تا وسط ها ی فیلم عاشق شخصیت اول فیلم شدم.. همه چیز خوب بود تا جایی که نشان داد شخصیت از لحاظ جنسی نرمان نیست و البته یکی از پیام های فیلم همین موضوع بود که اعتراض به همجنس بازی هیچ وجهی از اعتبار ندارد و کاملا شخصی است ..

من فقط با همین سکانس مشکل داشتم و لذت فیلم رو ازم گرفت..اما در کل فیلم ارزشمندی بود..یک کمدی درام زیبا..


بوی سنبل داره می پیچه .. بهار مهربان .. تو قشنگ ترینی..

به همین سادگی..


به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتاب نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی..



این متن رو  تو وبلاگ هویج بنفش خوندم.. 

رسوب کرد در عمیق ترین جای قلبم..

ایگنیشس !


امروز کتاب اتحادیه ابلهان از جان کندی تول رو تموم کردم. کتابی روان و روایت گر. پر مغز و جالب. بامزه و ناراحت کننده. خواندم و حس کردم اکثر ما عضو این انجمن بزرگ هستیم. فقط نمی دانیم. طبق این انجمن زندگی میکنیم. حکم میدهیم. قضاوت میکنیم. مصرف میکنیم. زمان می گذرانیم. رنج می کشیم. عاشق میشویم.پولدار میشویم. گاهی هم وقیح و ضد هنر با اعمالمان..!!

خیلی کتاب را دوست داشتم و جزو کتاب هایست که باید چند سال دیگر دوباره بخوانمش.


ایگنیشس: تو نمی تونی درک کنی که تا چه حد سردرگم هستی. تمام قضاوت های ارزشی ات غلط اند. وقتی که به قله یا هرجای دیگری که دوست داری، برسی دچار فروپاشی عصبی یا بدتر از آن خواهی شد. تا به حال سیاه پوستی را دیده ای که زخم معده داشته باشد؟ نه. برای خودت در کلبه ای زندگی کن و راضی باش. خدارو شکر کن که والدینی سفیدپوست نصیبت نکرده که مایه عذابت باشند. بوئتیوس بخوان.

بوئتیوس به تو نشان میدهد که جان کندن در نهایت بی معناست و باید یاد بگیریم که هر چه را پیش می آید بپذیریم. 



                                                                 بخشی از کتاب اتحادیه ابلهان



پ.ن: ایگنیشس چاق شلخته دوست داشتی و فیلسوف.

من . زن


همسرم که نزدیک ترین شخص به من است گاهی میگوید رگه هایی از فمینیست در من جریان دارد اما افراد بیرون از خانه کوچکم،  وقتی سبک زندگی ای که انتخاب کرده ام و نحوه معاشرت با  همسرم را می بینند و نظریه هایم را در مورد زن می شنوند من را یک زن سنتی قضاوت میکنند..!!

گاهی خنده ام میگیرد از این همه نداشتن تعریف از بسیاری از مفاهیم.. مفاهیمی که میتواند با بد معنا شدنشان زندگی ها یی را زیرو رو کند .. انگ های ناعادلانه ای به افراد بچسباند.. و در نهایت به مرور زمان" مفهوم "به معنای رایج و غلطش تعریف می شود.

زن ها در طول تاریخ بخصوص قرن حاظر نشان داده اند که قادر به انجام هر کاری هستند.. از خلبان تا سیاستمدار تا راننده کامیون تا سرپرست خانواده بودن به بهترین شکل و.و.و

و این اتهام که زن ها ضعیف اند و بعضی کارها را نمی توانند انجام دهند را رد کرده است.. درست که همه زن ها نمی توانند از پس این کار ها برایند همانطور که همه مرد ها..

اما ما زن ها یادمان میرود طبیعت زن بودن مان را.. یادمان میرود بین زن و مرد تفاوت هایی است نه در توانایی بلکه در روحیات.. جسم.. نوسانات روحی .. و از همه مهم تر مسؤولیت خلق انسان که از هیچ مردی ساخته نیست..

این تفاوت ها را در نظر نمی گیرم و برای اثبات یک مفهوم پوچ که اگر زن بیرون از خانه کار کند بی شک از زنی که در خانه است موفق تر است.. دست به کار های در نهایت انتحاری در حق خود میزنیم.. البته خیلی دیر متوجه می شویم که سبک زندگی که با لجاجت انتخاب کردیم انتحاری بوده است.. خیلی دیر..

آخر مگر در شأن زن است با هر کس سر و کله بزند..جسم لطیفش را از صبح بکار بگیرد تا شب و شب با تمام خستگی وارد محیط خانه شود و به کارهای درجه دو خانه مانند نظافت و پخت و پز بپردازد و با تنی خسته و غالبا روحی آزرده از بعضی افراد کم شعور جامعه که کم و بیش همه مان با آنها آشناییم به رخت خوابی برویم که هنوز سر به بالش نرسیده به خواب رفته و فرصت این را ندارد که با چشمان باز کنار همسرش با چراغ قوه های گوشی شان نور روی کریستال های بالای سرشان بیندازند و رقص نور ها را ببینند و بخنندند و با کمی حرف و شوخی به خواب بروند..

خود را ملزم به کار درجه دو می کنند در حالی که فرزندشان که گل و میوه زندگی شان است را به دست طوفان خارج از کنترل خانه رها میکنند..

تنشان را دچار فرسودگی میکنند بی آنکه فرصتی برای تکامل روحشان داشته باشند..

پول درمی آورند تا در آرایشگاه ها هزینه کنند.. تا همسرش به او بیشتر توجه کند بی آنکه بداند همسرش هم فقط در حد همان ظاهر به او می پردازد نه بیشتر..

بحث در این مورد مفصل است و من که بعد از فارق التحصیلی چهار سال شاغل بودم و با اراده خودم و باز کردن موضوع که چه چیز هایی بدست می آورم و چه چیز هایی از دست می دهم، کار را رها کردم و بعد از ازدواج در خانه ماندم.. کتاب میخوانم.. گاهی ورزش میکنم.. فکر میکنم به بودنم.. به زندگی و به اینکه از کجا آمدم و در نهایت به کجا و چگونه می خواهم بروم و از همه مهم تر سفر میکنم و دوباره کتاب میخوانم تا خود را برای مادر شدن آماده کنم.. 

بزرگی میگفت هر زنی قبل از مادر شدن باید پانزده سال کتاب خوانده باشد..

با نهایت احترام بیایم کارهای سخت و طاقت فرسا را به جنس سخت تر یعنی مردان محول کنیم و ملوکانه معاشرت و زندگی کنیم همانطور که طراحی و خلق شده ایم..


پ.ن:

بعضی از خانم ها هستند که شغلشان عشق شان است و وقتی کار میکنند انرژی بیشتری میگیرند برای طول روز .. و آنقدر قدرتمند که از پس تمام زوایای روح فرزندشان بر می آیند.. 

پس منهای این زن ها

پ.ن: برای نفر اول که نظرم را خواسته بود و واقعا نمیشود همه چیز را نوشت و من عاشق دیالوگ هستم..

به قول سقراط در دیالوگ است که زایش اتفاق می افتد.