ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..
ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

شب ها..


از وقتی فندق وارد زندگی ما شده، شب های من به کل تغییر کرده. چون شب و روزم رو بهم دوخته.

دنیا و زندگی توش برام خیلی کوچیک شده. در عین حال مهم‌. 

دیگه روز برام یک شب و یک صبح نداره. عمر و زندگی یک روزهه که صبح ها و شب های زیادی داره. همینقدر کوتاه‌.

مهمه چون کوچکترین فکر و تصور ما بازخورد بیرونی و در نتیجه تاثیر روی تمام هستی داره، چه برسه به عملکرد ما.

و گاهی چه بچگانه روزگار میگذرونیم..تلاش و رقابت برای خوب خوردن، خوب پوشیدن.خوب دیده شدن.کامل سرگرم نیاز های اولیه میشیم..یادمون میره فرصت کمه و هدف غیر از این‌هاست..


پ‌.ن:

همه امیدم به توست خدا.



از آرزو ها


قرار کمپ دو روزه تو یه دشت..با دوستان گرمابه و گلستان.‌.


پ.ن:

نمیدونم منتظر پاییز باشم یا قراره با کم بارشی و آلودگی هوا دوباره حسرت همین گرما ی هوا رو داشته باشم.




بی پروا


واقعا برام توجیحی نداره که پسر میتونه تا دیر وقت بیرون باشه و دختر نه..هیچ وقت تو ناخودآگاهم هم تفاوتی قائل نبودم بین دختر و پسر..سر جنگ هم با کسی نداشتم که ثابت کنم این موضوع رو.‌.

از نوجوانی بیشتر لباس های اسپرت میپوشیدم چون راحت بود.موهامو اغلب کوتاه میکردم چون راحت تر بود. اما این دلیل نمیشد که بگن فلانی رفتاری پسرونه داره.  میرقصیدم و کلا رقص رو دوست داشتم. بازی های پسرونه نمیکردم چون برام جذاب نبود. نه به این دلیل که زشته و باید فقط بازی دخترونه بکنم.

خلاصه اینارو گفتم که بگم دیشب خواب دیدم با دوستان دوران دانشجویی صبح رفتیم کله پاچه ای و داریم تو سیاهی قبل از سپیدی صبح، صبحانه میخوریم و بچه و همسر هامون تو خونه هستن.

بدون هیچ محدودیتی. چقدر چسبید. تجربه ای که هیچ وقت با دوستانم نداشتیم.

یک عصر تابستانه


فندق جان روی تخت خودش خوابیده و من رها تو اتاق خواب خودم زیر کولر..از همسر خواستم اعترافات ژان ژاک روسو رو برام بخره تا کم کم خلوت خودم رو داشته باشم..روزگاری شبیه یک خواب بلند رو داریم طی میکنیم..روزها و هفته ها از پس هم میان و میرن..لحظه های خاکستری پشت ساعت های صورتی پنهان شدند و برعکس..نه به ماندگاری رنگ های سبز و آبی امیدی هست و نه رنگ های سیاه و قهوه ای قراره ماندگاری دارن..

اومدیم تو این رویا تا نشون بدیم چقدر میتونیم حال آدما رو خوب کنیم..حال کسایی که دوسشون داریم .. و کسایی که خسته مون میکنن..نچسبن..پر عقده ان.. ضعیفن.. و پر توقع..

حالشون رو خوب کنیم و به این فکر نکنیم که برای ما چه کار کردن..یکم شبیه خدا بشیم..بد دیدیم، بد نکنیم..

خیلی سخته.. اما تلاش ارزشمندی به نظر میرسه..

همین که کسی از ما بدش میاد یا حسوده نسبت به ما یا حتی بد ما رو می خواد. ما این رفتار ها رو باهاش نداشته باشیم، همین خوب کردن حال طرف مقابل و در نهایت حال دنیاست..

یکی از رنج های آدم های امروزی تنهاییه..و البته که ربطی به تعداد آدمای اطرافت نداره، و مطلقا به کیفیت رابطه ها برمیگرده..

اما نمی خوایم یا نمی تونیم تنهایی رو کمتر کنیم تو این دنیا..چرا؟؟ چون رقابت..حسادت..خودخواهی..موانع رو شکل میدن و البته شرایط اقتصادی هم بی تاثیر نیست.. که البته به نظر من اگه اون کیفیت شکل بگیره حال آدما با یه استکان جای در کنار هم خوبه خوب میشه..




شاکر باش..

 

وجود ترد و شیرینش..خنده هایی که دلم رو میلرزونه..نعمت و هدیه بزرگی که خدا بهم داده، اجازه نمیده از اشک های فراوان و بدن خسته و بغضی که در حال فرار ازش هستم و چه تلاش بی ثمری..زیاد صحبت کنم..

افسردگی بعد از زایمان رو تجربه میکنم..

میدونم..مرحله ای از زندگیه..اما مرحله سختیه..نگاهم به زمانه..باید بیاد به کمکم..چه تنهایی غریبی میاد سراغ آدم..هیچ دلداری ای حالت رو خوب نمی کنه چون تصوری هم از حال و روزت ندارن..

خانم باردار میبینم دلم میسوزه..دلم میخواد باهاش حرف بزنم و آمادش کنم..دلم میخواد با اطرافیانش حرف بزنم که چند ماه به معنی واقعی کنارش باشین..

کسی که زایمان کرده رو دلم میخواد بغل کنم و بگم اینقدر گریه کن تا خسته بشی..نگم برای شیرت خوب نیست..بچه متوجه میشه..خودت رو کنترل کن..که اگه میتونست حتما برای پاره تنش این کارارو می‌کرد.. البته که این حال ها برای همه صدق نمیکنه و مادری که این حالت ها رو نداره نمی دونه چه موهبتی نصیبش شده..

دلم سفر می خواد..با قطار..


پ.ن

خدایا تا همینجا هم خودت دستم رو گرفتی..فقط خواهش میکنم رهام نکن که همه نیازم رو برای تو آوردم