بعد از شش ماه هنوز دلم نمیاد عکسی از بابا رو قاب بگیرم..
فقط یه عکس چهار نفره از خودم و مامان و بابا و همسر که خیلی خاطره خوبی بود، رو در یخچاله..
به جرات میتونم بگم آدم کینه ای نیستم..اگه از مسئله ای یا از کسی ناراحت میشدم، یا با صحبت حلش میکردم یا حتما برام مهم نبوده که دنباله حلش برم..
اما این روزها یه چیزی تو دلم حس میکنم..یه خشم و دلخوری..که گاهی با خودم منطقی بالا و پایینش میکنم و رهاش میکنم..
اما دوباره برمی گرده..
نکنه داره به کینه تبدیل میشه..
یادم نمیاد از کسی یا چیزی کینه ای به دلم باشه..اما الان..
برادر همسرم، روزهای قبل از چهلم پدرم با دختری آشنا میشه..
مادر همسر گفت بعد از چهلم میریم خواستگاری ..من هم با روی باز اطمینان خاطر دادم که برای خواستگاری میام..
رفتم..
تو همه مهمونی های بعدش حضور داشتم..
اما زمان تعیین روز برای بله برون..مادر همسر هیچ اشاره ای به عزادار بودن من نکرد ..
هنوز چهار ماه نشده..بله برون مفصل برگزار کردن ..در حد عروسی..
دلخور شدم..متوجه شدن..اما هیچ اقدامی نکردن..
به خاطر محبت ها و احترامی که همیشه بین ما بود، با دلی شکسته شرکت کردم.. با روی باز..
اما مادر همسر برنامه ادامه جشن تو خونشون رو هم داشت..
خبر نداشتم..فقط حدس میزدم برنامه شام هست..
اما مجدد..موزیک و رقص و ..
دیگه بغض امانم رو برید..
حس کردم اصلا احترامی نه برای پدرم که برای من که عروس شون بودم قائل نشدن..
حتی الان هم که دارم مینویسم خشمی که تو دلم هست رو حس میکنم..
چند روز بعد مراسم برادرشوهرم مریض شد و مادر شوهرم فکر میکرد که من نفرین کردم..
خنده دار بود..خودش انگار میدونسته کار بدی کرده که مستحق نفرینه..
من نفرین نکردم..اما اعتراف میکنم از اینکه میدیم مادرشوهرم ناراحته خوشحال بودم..
و از این بابت عذاب وجدان هم دارم.. چرا که قبل از این داستان خودم رو مبرا از این احساس ها میدونستم..
بله.. چرخش روزگار آزمون هایی ازت میگیره تا تو رو با خودت مواجه کنه..نقص هات رو به روت بیاره..
پ.ن
بزرگ بودن و بدی رو با خوبی جواب دادن کار هر کس نیست..
البته من بی احترامی نکردم بهشون اما دیگه نمیتونم صمیمیت قبل رو داشته باشم..اصلااا..
نزدیک شش ماه از رفتن بابا می گذره..
بابا..
کتاب می خوند..منظم بود..دل رحم بود..غذا رو دوست داشت..به خدا و بندگان پاک خدا اعتقاد و ایمان داشت..زود جوش میآورد.. اهل سفر بود اما اهل لذت بردن به معنی فیلم دیدن..بازی کردن..نبود..
به فامیل اهمیت میداد..اهل معاشرت بود.. امضای قشنگی داشت..اهل گل و گیاه بود..لب به سیگار و مشروب نزده بود..اهل کار بود و چند سال هم بعد از بازنشستگی کار کرد..آبرومند بود..تو خونه بیشتر جدی بود تا مهربون و بیرون از خونه بر عکس..
هر از چند گاهی میگفت دلم غم داره بی دلیل..
بابا..همه واژه ها رو دارم گذشته استفاده میکنم..اما میدونم و باور دارم که از ما که تو این دنیا هستیم زنده تر و آگاه تری..
شریف زندگی کردی و عین زندگی کردنت هم رفتی..این حرف تمامی کسانی هست که می شناختن تو رو..
ممنونم که پدرم بودی تو این دنیا..
نزدیک به سی سال از ساخت خانه سبز می گذره..
اما برای من تازه است ..برای امروزمه.. وقتی میبینم آرامش دارم..
چون میدونم پس هر تنشی که قراره تو این خونه اتفاق بیوفته یه رشد در پی داره..
اگه اختلاف نظر وجود داره.. اگه تفکر مخالف وجود داره اما..انگار آدمای این خونه میخوان که حرف هم رو بفهمن..دلهاشون تو دستشونه..کینه ای نیست..
زندگی با آدم های رشد یافته لذت بخشه ..
رشد به معنی آگاهی..درک متقابل..توانایی عذر خواهی..همدردی..
چیزی که برای خودت میخوای رو برای دیگری بخوای..
پدر ده روزی میشه بیمارستان بستری هست و تلنگری به هممون خورد..وقتی سلامتی در جریان هست واقعا مسائل دیگه نباید خیلی اذیتمون کنه..وقتی اولویتی در زندگی نداشته باشیم میتونیم دائم ناراضی باشیم..
پ.ن:
خدایا ممنونم .
بله به روزهایی رسیدم که حوصله خانواده ها رو ندارم..نه خانواده خودم.نه همسرم..
هورمون هام بشدت به ریخته اس و از اونجایی که دوست گرمابه و گلستانی ندارم که یه چای با هم بنوشیم و کل آدما و اخلاقای گندشون رو زیر سوال ببریم و بگیم ما خودمون از همه بهتریم و فلان..
مجبور شدم دوتا از همکارای همسر که خانم و آقا هستن و یه مدتی هست تصمیم دارن بیان خونمون و فرصت نشده رو گفتم امشب بیان.
با وجود کم خوابی و یک خونه که بشدت نیاز به تمییز کاری داره..
چون دلم میخواست یکم با آدم هایی حرف بزنم که تکراری نباشن ..
دیشب مادرشوهر و پدر شوهر در مورد بچه دوم داشتن به ما نصیحت میکردن..با وجودیکه هنوز فندق دوسال نداره..
و من هنوز بچه شیر میدم و دست تنهام..
واسه همین نوه شون رو فرستادم پیششون چند ساعت تا کامل در جریان قرار بگیرن..
پن:
آدم خوب اما سمی دیدین تا بحال؟!
من دیدم..از نزدیک.