ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..
ورق های زده نشده..

ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

تشخیص بده


این روز ها  کتاب از دستم رها نمی شود.. 

همیشه خواندن کتاب تفریح و عشق و همدم من بود اما این چند روز عجیب تر می گذرند.. 

اگر روزی وقت نشود.. کلافه ام.. مجبور می شوم حداقل یک صفحه بخوانم حتی در شرایط نا مناسب.. 

کرونا عجیب و غریب سبک ها را عوض کرده.. کاش کسی عزیز از دست نمی داد تا من از وجود کرونا شاکر بودم، شاکر بودم که یادآوری می‌کند مارا که زندگی چه بی اعتبار است و با شیپورش هر دم می کوشد که غرق نشوید.. سنگ نشوید.. خودخواه نشوید و.. گم نشوید.. 

 و امان از این انسان فراموش کار.. امان از این نسیان.. 

چه می‌شود مارا که حتی پس از چندی صدای بلند شیپور هم نمی شنویم و گوش ها برای شنیدن چیزهایی کارایی خود را از دست می دهند..

و تنها مضمون این آیه از قرآن در ذهنم تداعی می شود که.. 

اگر ما بزرکترین معجزات را هم می آوردیم آنها ایمان نمی آوردند.. 

چشم دارند و نمی بینند... گوش دارند و نمی شنود.. قلب هایی که بر آنها قفل زده خواهد شد.. 

تاریخ تکرار می شود.. ما همان قوم لوت و نوح و بنی اسرائیل و همان جاهلیت عربیم که فقط ظاهر و شکل برآورده کردن نیازهایمان با آنهامتفاوت است.. و من در این  تاریخ چطور و چگونه ایستاده ام.. آیا چیزی برایم باقی مانده؟؟؟ 

من کجای این تاریخ ایستاده ام و نگاهم کجاست.. 


پ. ن:

جای خالی سلوچ.. چه زیبا و درجه یک داستان تعریف می کنید آقای محمود دولت‌آبادی. 


به دل دوست دارمت..


به جایی  رفتی که بی شک ربنایت را از آنجا برای ما خواندی.. 

بدرود. 

حرف و عمل..


گاهی خداوند مهربان در لحظه های معمولی، امتحانی ازت میگیره که ادعای قبولی در آن مرحله را داشتی.. 

مثل این لحظه من.. 

کاری را با حال نا مساعد جسمی برای شاد کردن دلی برای رضای خدا انجام دادم

" برای رضای خدا"

و چند روز بعد که با قدر نشناسی فرد مواجه شدم برای چند لحظه بغض گلویم را فشرد و همان لحظه به خودم تلنگر زدم که.. 

* تو برای رضای خدا این کارو انجام دادی و الان حقی برای ناراحتی نداری و تصمیم گرفتم بغض رو به لبخند مبدل کنم و بگم خدایا من از اون شخص نه به خاطر تشکرش خوشحالم نه به خاطر قدرنشناسی اش ناراحت.. چرا که تو در مقابل نشسته ای و تمام. *

شاید نزدیک باشد..


تو یه لحظه هایی پرسه میزنم که غریبه اما در عین حال به سادگی داره سپری میشه..

لحظه هایی بین خواستن و خواستن واقعی

بین امید و نا امیدی

بین بغض و لبخند

بین صبر و صبر

بین نوش و نیش



چیزی که دلم میخواد و احساس نیاز میکنم بهش، یه دوست نزدیکه.. دوست گرمابه و گلستان..

دوستی که قرار بگذاریم و همدیگر را به چای دعوت کنیم..

از دمنوش ها بگیم.. از عطر غذا های جدید.. از کتاب های خوانده و نخوانده..


اما چرا نا امیدی تا زمانی که خدا هست.. شاید مثل زمان دانشگاه دوستی برایت کنار گذاشته..

تو بخواه و بسپار به او.. 

آزار دهنده و خنده دار


صبح امروز با صداهای آزار دهنده ساختمان بغل دستی که در دست ساخت است بیدار می شوم و می‌توانم بلند ترین فریاد ها را سر مالک ساختمان رها کنم که ای بی وجدان... تمامش کن.. 

هر شخصی در ذهنم حاضر می‌شود، ابعاد منفی و بد جنسش خودنمایی می‌کند..

اکثر مطالبی را که می‌خوانم به ریشخند می گیرم که چه ابلهانه..

وای از تبلیغات تلویزیونی که نفرت آدم را یک دور کامل شخم می‌زند.. 

اما تقویم.. با خنده می‌گوید : عزیز.. زیاد به افکار افسرده ات بها نده که کار کار خود خبیث شان است..  هورمون ها..

و بعد واقعا خنده ام می‌گیرد و حیرت میکنم از این سیستم پیچیده.. 

خداوندا.. حتی این سیکل دردناک هم  من را در قدرت و نظم تو به حیرت می کشاند و سر تعظیم  مرا در برابر این عظمت خلقت به خاک می ساید. ..