چشم ها را که باز میکنم میبینم دو گوشواره پرده ی رو به رویم به هم سنجاق خورده که نور اذیتم نکند، تا بیشتر بخوابم.. صدایم همچنان خواب است اما دنبال گوشی میگردم تا زنگ بزنم و تشکر کنم..
با اینکه هورمون ها اینبار بیشتر روحم را نشانه رفته اما این مراعات های جناب همسر ترمزیست بر غلیان و سرریز شدن احساس های خاکستری که هر ماه به شکلی مورد عنایت قرارم می دهد..
هر بار که می آیم ساز ناکوکم را بنوازم که چرا اینطور شد و آنطور نشد.. زمزمه ای در گوشم میشنوم که مگر نه اینکه الان در رویایت زندگی میکنی؟
من صادقانه پاسخ میدهم چرا.. من خودم این آرامش و سبک زندگی را انتخاب کردم.. میدانم که اگر الان در این موقعیت نبودم، همچین شرایطی را آرزومند بودم..
اگر صادق باشیم با خودمان.. زندگی حال ما محصول خواست خودآگاه و ناخودآگاه ماست.. فقط گرد عادت ما را فراموشکار می کند..
پ. ن: نزدیک به پنج سال روی جناب همسر کار کردم که این روز های سخت تغییر هورمون هایم را مدیریت کند. :-)
امکان ندارد در خانه ام باشم.. در خانه ام نباشم.. در شادترین و یا غم انگیز ترین لحظه هایم باشم.. اما عبور تند و برق آسای لحظه ها من را شکه نکند.. همه چیز شبیه خواب می ماند برایم.. لحظه هایی که اصالت ندارند.. زمان و ساعتی که بی اعتبار رخ می کشد به رویم..گویی بالای یک بلندی نشسته ام و عبور تند همه اتفاقات ریز و درشت را نظاره گرم..
از خیلی ها شنیده ام که فلانی (من) خیلی ساکت است.. آرام است.. بی هیاهوست.. اما هیچ کدام از آنها نمی دانند که اگر دهانت را ببندی.. یا گوش هایت را بگیری.. یا برای لحظه ای پلک روی هم بگذاری.. تازه ابتدای حرف و سخن و هیاهوست.. این ها دریچه هایی هستند که در این روزگار شده است مثال یک شبکه اجتماعی.. شبکه ای مانند اینستاگرام که زرق و برق ها را در چشمانت می کنند.. حرف ها و خبرهای سطحی و بی پایه و اساس را روانه گوش هایت میکند..و خیلی نرم زمانت را میبلعند بی آنکه چیز چشم گیری نثارت کنند.. بگذرم.. حتی ذکرش در چند خط هم برایم وحشت زاست که چگونه این وقت کوتاه و بسیار کوتاه را هم صرف این قبیل داستان ها میکنیم..
اگر گاهی ورودی های جسم مان را ببندیم.. مطمئنا ورودی های روحمان باز خواهد شد و چنان هیاهو و غوغایی در درون مان به پا خواهد شد تا جایی که اگر از کسی بشنوی چقدر آرامی، تصور میکنی به سخره ات گرفته اند..
همین.
چهل روز از فوت پدر بزرگ همسر گذشت.. از فوت کسی که عاشق معاشرت و زندگی بود.. عاشق اینکه کسی درب خانه اش را بکوبد.. از سیاست و فوتبال حرف بزند.. ورق بازی کند.. سن و سال داشت اما دلش با جوان ها راحت تربُر می خورد..
بماند..
من که عروس دخترش بودم و حتی هم زبان هم نبودیم نیاز به محبتش را حس کردم و نه جای پدر بزرگ نداشته من که هیچ کس جای پدربزرگ واقعی را نمی گیرد.. که جای خودش.. تا جایی که برایم ممکن بود به خانه شان می رفتیم و گاهی هم دعوتشان می کردیم.. که آخرین مهمانی زندگانی اش هم در منزل ما بود و چقدر در جمع و البته تنها من را مورد لطفش قرار داد.. وقتی که از پنجره رفتنشان را نظاره میکردم، بالا را نگاه کرد و به جناب همسر که کنارش بود گفت من او را از تو بیشتر دوست دارم و چه قندی در دلم آب کرد..
غرق نور باشد..
اما خانواده اش رفتار درستی در حقش نکردند بعد از فوتش.. با توقعات و خودخواهی هایشان.. با انتظارهایشان..
هر پنج شنبه سی الی چهل نفر از نوه ها و نتیجه ها باید جهت یادبود جمع می شدند.. در محیطی 90 متری.. با فکر کرونا.. و در آخر هم مراسم چهلم برگزار کردند.. کارت دعوت فرستادند.. و انتظار هم داشتند از مردم که بیایند..
من که فکر نمی کردم تا این اندازه بی ملاحظه باشند اما واقعا به ناچار به خانواده ام گفتم که بیایند و خیالشان راحت که همه چیز به صورت پک عرضه خواهد شد و مجبور نخواهید بود چیزی بخورید و.. و.. و.. که من اینگونه شنیدم..
اما با بهت دیدم گویی کرونایی وجود ندارد.. و همه وسایل پزیرایی به صورت قبل از کرونا سرو می شود..
خانواده ام خیلی خیلی در مورد رفت و آمد در روزگار کرونا حساس اند.. آمدن به سالن را به خاطر من قبول کردند.. اما این شرایط دیگر باعث خجالت من شد..
که معذب بودن را در مهمان ها حس می کردم.. و به روح پدر بزرگ فکر میکردم که آیا در آرامش است با این شرایط..؟!
این آدم های خودخواه اگر برای دیگران بود این مراسم، نتنها نمی رفتند بلکه تا ابد صفحه بود که می گذاشتند پشت آن خانواده..
فقط خجالت و نگرانی برای من و میهمان ها گذاشتند و بس..
پ. ن: جرات تلفن کردن به خانه مان را ندارم.. حق هم دارند..
پ. ن: خدایا از خودخواهی مان بکاه و به دیگرخواهی مان بیفزا..
باید می آمدم و از کتاباهایی که خواندم و لذت بردم مثل کتاب تولستوی و مبل بنفش.. کتاب 1984 .. کتاب نظم زمان.. ناطور دشت.. و خیلی کتاب های دیگر می نوشتم اما نیامدم..
باید می آمدم و از مرگ همسر دوستم که خیلی ناگهانی رخ داد می گفتم که کل مفهموم زندگی را دوباره زیر و رو کرد و دوباره با چشم های باز به دنیا نگاه کردم و دوباره و دوباره حس کردم این دنیا و این زندگانی چیزی جز خواب نیست، نیست که نیست..
باید می آمدم و مینوشتم که اتفاق ناگواری گویا وجود ندارد و اگر به هر اتفاق و مسئله ای با دید و زاویه نگاه متفاوت بنگری نتنها ناراحت نمی شوی بلکه مبهوت حکمت خداوند خواهی شد و دیگر جایی برای شکایت نمی ماند و این کمی سخت است..(شکایت نکردن از هر چیز را میگویم. )
باید آمد و نوشت..
نوشت که ظاهرا مسئولیتی جز آزار نرساندن و نشکستن دل در این دنیای مه آلود را نداریم، باید یادآوری کنیم که رسالت ما جز محبت کردن نیست.. و این کمی سخت است.. (محبت کردن را میگویم.. محبت به کسی که موجب آزار توست.)
باید به همدیگر گوشزد کنیم که دنیا بسیار بی اعتبار است و بی اعتبار.. باید دنبال اصالت بگردیم..
تا به امروز با مرگ چنین مواجه ای نداشتم.. نزدیک حسش کردم.. گویی گوشه اتاق ایستاده بود و ما را نگاه میکرد.. ترسناک نبود.. خشمگین نبود.. آرام و دست به سینه و باوقار می دیدمش..
نه حسرتی برای نادانی مان میخورد و نه نگاه عاقل اندر سفیهی.. ساک و باوقار..
هروقت من را می بیند دستش را روی قلبش میگذارد.. حتی الان که در حال احتضار است..پدر بزرگ همسرم را میگویم..
من هم به خاطرش.. به خاطر محبتی که داشتم نه از سر هم خونی که ما هم خون و هم مسلک نیستیم.. به خاطر محبت.. همین و همین، از لحظه ای که وارد اتاقش شدم و تن نحیف و بی پناهش را دیدم.. دست های از همه جا کوتاهش را.. دهان نوزادوارش را.. بغض امانم را برید و هق هقم محیط را شکست..
مرا دید و لبخند زد.. لبخندی مات.. باچشمانش سلام و قربانت بروم هایم را پاسخ گفت و من شنیدم.. نشستم.. نگاهش کردم.. نگاهش کردم و دیگراو را نمیدیدم.. چیزی که برای من قابل مشاهده بود تنها و تنها این عروس هزار داماد بود.. که اینگونه فریبمان میداد.. من با چشم های خودم دیدم که تمسخرمان می کرد.. که یک قربانی دیگر تقدیم می کنید و باز هم ادعای دیدن دارید.. ادعای شنیدن.. ادعای فهم.. ادعای فکر.. می خندید با صدای بلند و..
من تنها توانستم قرآن را از کنار تخت بردارم و پناه ببرم به معجزه پیامبرم.. به ریسمان اش آویختم.. و تو چه میدانی به چه چنگ زدی..