وجود ترد و شیرینش..خنده هایی که دلم رو میلرزونه..نعمت و هدیه بزرگی که خدا بهم داده، اجازه نمیده از اشک های فراوان و بدن خسته و بغضی که در حال فرار ازش هستم و چه تلاش بی ثمری..زیاد صحبت کنم..
افسردگی بعد از زایمان رو تجربه میکنم..
میدونم..مرحله ای از زندگیه..اما مرحله سختیه..نگاهم به زمانه..باید بیاد به کمکم..چه تنهایی غریبی میاد سراغ آدم..هیچ دلداری ای حالت رو خوب نمی کنه چون تصوری هم از حال و روزت ندارن..
خانم باردار میبینم دلم میسوزه..دلم میخواد باهاش حرف بزنم و آمادش کنم..دلم میخواد با اطرافیانش حرف بزنم که چند ماه به معنی واقعی کنارش باشین..
کسی که زایمان کرده رو دلم میخواد بغل کنم و بگم اینقدر گریه کن تا خسته بشی..نگم برای شیرت خوب نیست..بچه متوجه میشه..خودت رو کنترل کن..که اگه میتونست حتما برای پاره تنش این کارارو میکرد.. البته که این حال ها برای همه صدق نمیکنه و مادری که این حالت ها رو نداره نمی دونه چه موهبتی نصیبش شده..
دلم سفر می خواد..با قطار..
پ.ن
خدایا تا همینجا هم خودت دستم رو گرفتی..فقط خواهش میکنم رهام نکن که همه نیازم رو برای تو آوردم
به روزگاری رسیدیم که مهم نیست حالمون خوبه یا بد..فقط میگذره..و این بد نسیت به نظرم..
روزهای متفاوتی رو میگذرونم..یه جورایی شبیه به رسیدن شب عروسیت که قراره وارد یه مرحله جدید از زندگی بشی..قراره یه نفر دیگه وارد زندگیت بشه که نقش مهمی هم اتفاقا در لحظه هات ایفا میکنه.. باید از میزان خودخواهی ت کم کنی..درک کنی..گذشت کنی..ببخشی که البته این کارا دو طرفه است در خوشبینانه ترین حالت..و این روزها که به لحظه زایمان نزدیک تر میشم و مقایسه میکنم..میبینم تفاوت خیلی زیادی این وسط وجود داره..این موجود جدید از یه خانواده دیگه نیست..از وجود خودته..نمی تونی به همون میزان که گذشت میکنی ازش توقع گذشت یا مهربونی یا درک شدن داشته باشی..نع..خیلی فرق داره این بار..
حتی در مورد زندگی خودت نمی تونی بدون در نظر گرفتنش تصمیم بگیری..یه جورایی میشه اولویت قبل از خودت..واین تجربه ایه که فقط به نظرم با داشتن فرزند حاصل میشه..
خلاصه سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم و اجازه بدم زمان به کمکم بیاد ..
هفته های آخر و سنگینی ..
شکر خدا که با حضور گل ها و ابرهای زیبا همراه شده..
زیاد نمیتونم بیرون برم..اما بهار حتی در خانه انرژی اش را بی دریغ ارزانی میکند..
امسال حال روزه دار ها را هم از دست دادم..اما باز هم لطافتش را حس میکنم..
باز هم ممنونم از خدای مهربانم..
پ.ن:
فقط خودش می داند که تمام تکیه ام به خودش است..برای الان و آینده..
پ.ن۲:
گاهی از درک کردن دیگران خسته و کلافه میشم..
راز شب..
سکوت..تاریکی..تو رو وادار به فکر کردن و سنجش خودت میکنه..وادار به صداقت با خودت..وادار به اعتراف به خودت..شایدم جواب پس دادن یا نتیجه گرفتن از رویدادها..
شب خوبه..باید باشه تا فرصتی بده به این روح متلاطم و در کلاف پیچیده در این روزگار..
و اعتراف من..
قدردان باش و شاکر..
تازه داشت یکم تهوع از بین میرفت که تک سرفه ها به سرفه های خشکی که راه نفس رو میگیره و به راحتی میتونه کل شب رو بیدار نگهت داره تبدیل شد..
دیروز یه سوپ نچندان جالب برای خودم درست کردم و نخواستم به مادر همسر زحمت بدم اما امروز که راهی دکتر شدم به اجبار درخواست یه آش ساده کردم..
عملا تو خونه حبس شدیم با این هوا..به جناب همسر پیشنهاد یه مکان خوش آب و هوا میدم و با چشمای متعجبش رو به رو میشم که چطور با این حال اسم مسافرت دوساعته میاری؟؟!!
چطور باید ثابت کرد یه هفته دفن شدن در خانه خیلی بیشتر حال رو بد میکنه تا چند ساعت تنفس تو هوای تمیز..حتی با بی حالی..
میدونم قبول نخواهد کرد..
تاریخ ایران میخونم..این سرزمین پر داستان..و چقدر کوروش بزرگ و قابل احترام بود..
و نیایش او به درگاه اهورامزدا..
ایران را از خشکسالی، دروغ و دشمن حفظ کن..
الهی آمین..