خدایا دلهای زیادی گرفته است..
به برکت این باران دل های بنده هایت را شاد کن..
آسمان آبیه قشنگ است. من عاشق خدا میشوم وقتی تکه های ابر با خورشید بازیشان می گیرد. آنقدر بخشنده است این آسمان که مجال میدهد تک تک ما در خانه های کوچکمان شاهد بازی ابر و خورشیدش باشیم. یک آن خانه غرق نور و آن دیگر تاریک. و چه تاریکیه لذت بخشی؛ میدانی که در کوتاه ترین زمان سیل نور جای تاریکی را می گیرد. و چه خداوند مهربان و بخشنده ای..
در این روز ها خدا را در سلول هایم حس میکنم..مهربانی اش را.. مهربانی اش را و بخشش بی انتهایش را..
در تراس را باز میکنم.. پرده شیشه ای و پر از گل های نارنجی رارها میکنم.. پنجره پذیرایی را باز میکنم و می گذارم باد از خانه من هم بگذرد.. می گذارم گلهای نارنجی پرده ام در آشپزخانه پرواز کند و من یادم بیاید که خدا چرا من را آفرید..
لحظه هایی چنان شادی احاطه ام می کند که کودکی ام تداعی میشود.. حیاط..آفتاب و بادی که پرده هایمان را به آسمان می برد..
آن روز ها نگذشته.. چرا که من هنوز هستم و آن لحظه هاست که من امروز را ساخته است.. سجاده ام را جایی در مسیر باد پهن میکنم.. الله اکبر را فریاد میکنم در دل.. الحمدلله را لمس میکنم و سبحان الله را می نوشم..
شکر می کنم .. لحظه هایم را.. حتی لحظه های ابری زندگی را.. حتی غمی که ته دلم هست اما امیدی هم هست وقتی خدایی هست..
***
همسرم خوب عاشق کردن را بلد است..
خدایا شکر بابت همسری که تو برایم انتخاب کردی و انتخاب تو بهترین انتخاب هاست..
یه بی حالیه خلصه وار داره سرما خوردگی. چند فصل می خونم. چشمام خسته میشه. به صدا های بیرون گوش میدم. به سکوت خونه.یه نور نارنجی از لای پرده سر خورده رو فرش آشپز خونه.صدای تلفن بلند میشه. مهمونی آخر هفته موکول شد به هفته دیگه. چند فصل دیگه می خونم. چشمام خسته میشه. خوابم میبره. وقتی بیدار میشم از نور نارنجی خبری نیست. همه جا تاریکه. بخش دوم امروز شروع شد.
من و جناب همسر اصلی ترین تفریحمان فیلم دیدن است..
واقعا تفریح لذت بخشی ست .. میشود رستگاری در شاوشنگ را دید و برای مدتی پلک هایت را ببندی و بال های ذهنت را در دشتی سبز و پر از نور امید پرواز دهی..
میشود محله چینی ها را ببینی و منقبض شدن عضلات تنت از خشم و ناراحتی را حس کنی..
این بالا و پایین شدن ها را بعد از موسیقی.. در سینماست که میشود پیدا کرد.
همسر عزیز پیشنهاد قدم زدن در این هوای مهربان را پذیرفت و راهی خیابان انقلاب شدیم..
شکر اندر شکر شد..
برف و کتاب..
هرچند کتاب مورد علاقه ام را به خاطر گرانی اش فعلا نخریدم اما در کتاب فروشی ها می گشتیم و لذت میبردیم..
جناب همسر هم در کافه فرانسه لذتمان را کامل کرد..
پ.ن : قبل از بیرون آمدن از خانه، تند و تند خانه را مرتب کردم که وقتی از سرمای بیرون به خانه پناه میبریم مرتب بودن خانه لذت گرما را دو چندان کند برایمان..اما در راه فقط افرادی جلوی چشمانم بودند که خیابان مقصد و مبدا شان است...وقتی بازگشتم لذت گرمای خانه زیاد در دلم ته نشین نشد..
ای کاش همه در کاشانه شان از این برف لذت می بردند..