مهمان ها تازه رفته اند. لباس راحتی می پوشم و خودم را روی تخت رها میکنم. تنها خانم ها درک می کنند این خلسه را. معمولا بعد از جمع های طولانی دلم برای خلوتم تنگ می شود. نگران می شوم. نکند جمع گریز شوم. بحث های سطحی خسته ام میکند.
فکرم مشغول است. شلوغ. همه چیز روی دور تند است گویی. در ذهنم از فعالیت صبح تا این لحظه ام را روی دور تند میزنم. وحشت میکنم از این دنیای خواب گونه . تنها چیزی که آرامش خیال کمی را روانه تن خسته و روح سرگردانم میکند، شادی اندک اطرافیانم بود. همین.
در غیر این صورت شاید عجیب به نظر رسد اما زندگی مادی و و روزمره ما از نظر من کپی و البته نسخه ارتقا یافته خاله بازی زمان کودکی ست.
به همان میزان بی اعتبار و زودگذر . به همان میزان مزحک اگر جدی اش بگیری. و تنها راه رهایی از این بازی کودکانه سیقل دادن روح است که اگر غافل شوی روح در کالبد مادی ات می گندد.
پ.ن:
پناه میبرم به تو ای تنها پناهم.. از ته دل.. با تمام وجودم..با تک تک سلول هایم.. دوستت دارم ای نهایت رویای من..
آخ از اون لحظهی آرامش بخش ولو شدن رو تخت

خوش باشی عزیزم
ممنونم عزیزم