ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

21 تیر 1397 ساعت 23:58

حس غریب..

چند ساعت ی میشود از مهمانی منزل خاله جناب همسر میگذرد..

خیلی خیلی کم حرف میزنم اما متاسفانه دوباره از همین میزان هم پشیمانم..

چون فهمیدم کنار این آدم ها فقط قضاوت میشوی و بالاخره ایرادی پیدا میکنن برای نفی نظر و تفکر ..

چند روز دیگه به یه عروسی دعوتیم.. فامیل درجه سه همسر..

اگر تصمیم با من بود یک لباس مناسب فامیل درجه سه می پوشیدم.. نه به این معنی که لباسی زشت و نا زیبا.. اما خوب مادر همسر دوست داشتند فلان لباس مجلسی را به تن کنم.. همراه این لباس حتما باید شینیون کامل مو داشت..

من هم به احترام شون قبول کردم .. اما امشب بحث وقتی به آرایشگاه و .و.و. کشید من هم با یک جمله خبری گفتم جالبه که شما اینقدر اهمیت می دهید در حالی که اونا تو مراسم شما خیلی ساده میان ..!!

اول یک سکوت کوتاه و بعد یکی دو نفر تایید الکی و یکی دو نفر هم اظهار کردند؛ هر کسی شخصیت خودش رو نشون میده!

ترجمش برای من این بود که هرفردی که بدون لباس بسیار مجلسی و بدون شینیون آنچنانی و میک آپ در مجلسی حظور پیدا نکند از دو حال خارج نیست. یا ضعف شخصیت و یا حتی در مواردی بی شخصیت محسوب میشه..!!!!

مطمئنم همین جمله ی امشب من قضاوت هایی در اذهان حاضرین   شکل داده..

نه اینکه آدم های بدی باشند.. نه.. من احساس راحتی بینشان نمیکنم.. 

دلم برای جمع دوستان دانشگاهم و اون روز های طلایی لک زده..

جمعی شبیه هم.. ساده.. مهربان.. پر خنده.. کمی غم قشنگ.. محجوب..

میدونید شبیه هم بودن خیلی مهمه.. خیلی خوش میگذره..

چون حرف هم رو می فهمید..


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.