ورق های زده نشده..

وقتی در مورد موضوعی مینویسم متمرکزمیشوم و منطقی تر و حتی آرام تر با آن برخورد میکنم تا صحبت کردن در باره اش.. پس باید نوشت..

29 بهمن 1396 ساعت 10:13

غم های ته نشین شده..

روزگاری بود که غم گه گاه مهمان دل میشد..نه صاحب خانه ...برای ما که کم سن و سال بودیم که اصلا غم معنایی نداشت .. شاید  گریه ای سر می دادیم اما از سر غم نبود..ناراحتی بود و می گذشت..غم نبود که دست و بالت را بگیرد و حتی نگذارد گریه کنی..غم نبود که حتی اجازه ندهد زمان شادی از اعماق وجودت شاد باشی..اما بزرگ که شدیم غم تعریف شد..تعریفش پیچیده بود..در عین عذاب بزرگت می کرد..وادار به سکوتت می کرد..به فکر وامیداشتت.. اما..اما امان از وقتی که غمی بیاید و نخواهد برود..مهمان نشود.. صاحب خانه وار جا خوش کند درونت.. کم کم از بزرگی می اندازدت..بد خلقت میکند..متظاهرت میکند..تلخت میکند..پرخاشگرت میکند و شایدم به جای همه اینها افسرده ات..

کاش غم برای همه مهمان می بود.. کاش می آمد و میرفت.. کاش ماندنی نبود.. 

وقتی در دل خدایی داری.. وقتی امیدی میبندی .. وقتی جوابی نمیگیری و حواله میدهی به حکمت ش.. 

آرزو میکنی کاش اعتقادی نداشتی.. 

و این خصلت آدم های ضعیفی چون من است..


پ.ن: الان شنیدم که شصت و شش خانواده داغدار شدن..

دوباره غم.. دوباره تسلیت .. خدایا طلب مغفرت برای مهمان هایت و صبر برای خانواده هایشان..


جالبه.. بعد از این ناشکری های من خدا بهم گفت .. از چند لحظه بعدت خبر نداری .. پس شاکر همین لحظه باش..

نظرات (1)
+ نفر اول [ ایران ]
ای وای... :(
29 بهمن 1396 ساعت 12:32
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.